کیفیت تکلیف موجودات
10لب ببند و چشم بند و گوش بند *** گر نبینی سرّ حق بر من بخند1 *** جان همهروز از لگدکوب خیال *** وز زیان و سود وز خوف زوال نِی صفا میمانَدَش نِی لطف و فرّ *** نی بهسوی آسمان راه سفر خفته آن باشد که دائم از خیال *** دارد امّید و کُند با او مقال2 همهاش در ذهنمان خیال میپرورانیم و برنامه میچینیم: «این کار را انجام میدهیم، آن کار را انجام میدهیم، این را میگوییم...» آنوقت به آن امید هم داریم دیگر، با آن خیالاتمان شروع میکنیم به مقال و صحبت کردن و عشق بازی و ور رفتن! قضیۀ همان سبوی عسل و روغن و آن بندهخدایی است که خلاصه با عصا چنان زد به آن سبوی عسل و روغنش که همۀ عسلها و روغنها ریخت!
3 این خیال خیلی چیز عجیبی است! تفاوت تکالیف اولیا با سایرین
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند:
لَولا تَکثیرٌ فی کَلامِکُم وَ تَمریجٌ فی قُلوبِکُم لَرَأیتُم ما أریٰ وَ لَسَمِعتُم ما أسمَعُ.4
این مقام که برای اولیا و مقربین است تکالیفی مخصوص به خود دارد که با تکالیف ما فرق میکند. بالأخره آنها هم تکلیف دارند؛ آنها یک مسائلی دارند، ما یک مسائلی داریم. هرچه انسان حرکت کند و بالاتر برود، مسائلش دقیقتر و ظریفتر میشود. عجیب است که حتی راجع به خود پیغمبر اکرم داریم که حضرت میفرماید:
إنَّهُ لَیُغانُ عَلیٰ قَلبی وَ إنّی لَأستَغفِرُاللهَ کُلَّ یَومٍ سَبعینَ مَرَّةً.
5 «در میان روز اوقاتی پیش میآید و حالاتی برای من میگذرد که قلب مرا چرک فرا میگیرد، کدورتی بر قلب من وارد میشود؛ من برای رفع آن کدورت، هفتاد مرتبه [یا صد مرتبه] استغفار میکنم.»
این چه استغفاری است؟! اگر یکی از آن کدورتها را به همۀ عالم تقسیم کنند، تمام عالم منور میشود؛ اما برای پیغمبر کدورت است! یعنی اضطراب سِرّی که راجع به خطیئۀ اولیا میفرمایند6. کوچکترین تخطی از مقام ذات پروردگار و کمترین میل از توجه به مقام ذات پروردگار برای پیغمبر اکرم ذنبی است که پیغمبر به واسطۀ آن باید از ذنب استغفار کند و دائماً خودش را در حال توجه قرار دهد. او کجا و ما کجا؟!
- برگرفته از دو بیت مجزاست. *** نوای شاعر فردا، اقبال لاهوری، ص 32:ص 50:
چشم بند و گوش بند و لب ببند *** تا رسد فکر تو بر چرخ بلند چشم و گوش و لب گشا ای هوشمند *** گر نبینی راه حق بر من بخند - مثنوی معنوی (آذر یزدی)، دفتر اول، ص 22.
- کلیله و دمنه (ترجمۀ نصرالله منشی)، ص 357:«آوردهاند که پارسامردی بود و بازرگانی که روغن و شهد فروختی؛ با او همسایه بود و هر روز برادروار برای او از بضاعت خویش قوت فرستادی. زاهد چیزی از آن به کار بردی، باقی را در سبویی میکردی و در طرفی از خانه میآویختی. به آهستگی سبوی پر شد. یک روزی در آن مینگریست و میاندیشید که: ”آن بضاعت که در سبوست به ده دِرَم بتوانم فروخت و از آن پنج گوسفند خَرَم و هر پنج ماهی بزایند و از نتایج ایشان رمهها پدید آید و مرا بدان استظهاری تمام افتد، اسباب خویش بساخته گردانم و زنی از خاندان بزرگ بخواهم. لاشک پسری آید، نام نیکوش نهم و همۀ علم و ادب بیاموزمش، چون بال برکشد اگر تمرّدی نماید بدین عصا ادب فرمایم.“این فکرت چنان قوی شد و این نَهْمَت بدان جای کشید و این اندیشه چنان مستولی گشت که ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوی آویخته زد، درحال بشکست و روغن و شهد تمام بر روی او فرود آمد.»
- مسند أحمد، ج 36، ص 626. رسالۀ لب اللباب، ص 39.
- مستدرک الوسائل، ج 5، ص 320، به نقل از درر اللئالی؛ المجازات النّبویة، ص 351، با قدری اختلاف؛ مسند أحمد، ج 4، ص 260، با قدری اختلاف.
- مصباح الشّریعة، ص 97:«قالَ الصّادِقُ علیه السّلام:... فَتَوبَةُ الأنبیاءِ مِنِ اضطِرابِ السِّرِّ و تَوبَةُ الأولیاءِ مِن تَلوینِ [تلوّث] الخَطَراتِ و توبةُ الأصفیاءِ مِن التَّنفیسِ و توبةُ الخاصِّ مِن الاشتِغالِ بِغَیرِ اللهِ تعالیٰ و توبةُ العامِّ مِنَ الذُّنوبِ....» معادشناسی، ج 7، ص 164:«توبۀ پیامبران از اضطرابِ سرّ آنهاست؛ و توبۀ اولیاء از آلودگیِ نفس بهواسطۀ خواطر، و توبۀ اصفیاء از غم و غصهزدایی و طلبِ راحتی کردن است؛ و توبۀ خواص از اشتغال به غیر خدا، و توبۀ عوام، از گناهان است.»
- برگرفته از دو بیت مجزاست. *** نوای شاعر فردا، اقبال لاهوری، ص 32:

