معنای شریعت و تفاوت آن در هر امّتی
18من چه گویم یک رگم هشیار نیست *** شرح آن یاری که او را یار نیست آن کار را میکند که اینطور میشود!
خب چند خط شعر بخوانیم؛ دیروز به ما اعتراض کردند و گفتند: «آقا چرا شعر نخواندید؟!» حالا از همین شعرها چند خط در وصف شمس برای شما بخوانیم:
﴿كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ﴾ نقش اولیاست *** [کو دلیل نور خورشید خداست] اَندرین وادی مرو بی این دلیل *** ﴿لا أُحِبُّ الآفِلين﴾ گو چون خلیل رو ز سایه آفتابی را بیاب *** دامن شه شمس تبریزی بتاب1 *** لا تُکِلّفـنی فَإنّی فی الفَنا *** کَـلَّت أفهامی فَلا أُحصی ثَنا کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غیرُ المُفیق *** إن تَکَـلَّف أو تَصَـلَّف لا یَلیق من چه گویم یک رگم هشیار نیست *** شرح آن یاری که او را یار نیست شرح این هجران و این خون جگر *** این زمان بگذار تا وقت دگر2 صبر مولانا بر ابتلائات و عبور از مرتبۀ شمس تبریزی
واقعاً هم هجران میکشید! چه هجران و چه فراقی کشید! چه خون جگری خورد! خون جگر از دست همین آخوندها خورد! این آخوندهای بیشعور و نفهم که غیر از خود و موقعیت خود و محراب و منبر خود هیچچیزی حالیشان نیست!
مولانا بزرگترین عالم قونیه و روم است؛ [با خودشان] گفتند: «اگر او بخواهد به این حال خودش باقی بماند، دستگاه ما همه از بین میرود!» به او تهمت زدند و گفتند: «با شمس روی هم ریخته؛ رفته درویش و کافر و زِندیق شده! دیوانه شده، عقلش را از دست داده!» عدهای از اراذل و اوباش و مردمِ عوام را جمع کردند و برعلیه مولانا شوراندند.
دو سال از این قضیّه گذشت؛ رفت در حجره را بست و به هیچکس اعتنا نکرد! [با خودش] گفت: «[ای] احمقهای بیشعور، اگر قرار است برای رسیدن به واقع و حقیقت بهدنبال شمس باشم [ذرّهای کوتاه نخواهم آمد]! حالا شما هرچه میخواهید بگویید! هرحرفی میخواهید بزنید، بزنید!» تمام تعیّنات خودش را رها کرد! داستان خیلی عجیبی دارد! زندگانیاش خیلی زندگانی عجیبی بود! واقعاً خون جگری خورد، ولی از همۀ اینها گذشت، [یکدفعه] سرِ بزنگاه، شمس گذاشت و رفت! دیگر چه کشید! زیرورو شد؛ بالاوپایین رفت؛ چه انقلابی در او ایجاد شد! تا رسید به آنجا که به مرحلۀ اطمینان رسید؛ به جایی رسید که از استادش هم بالاتر رفت!
- مثنوی معنوی (آذر یزدی)، دفتر اول، ص 23.
- مثنوی معنوی (آذر یزدی)، دفتر اول، ص 10.

