اوامر تکوینی
17[مانند این است که] انسان لباسی میپوشد، بعداً آن را عوض میکند و یک لباس دیگر [میپوشد]. یا دزدی به منزل انسان میآید و لباس میخواهد؛ [انسان میگوید:] «بیا این لباس را بردار و ببر؛ با من که کاری نداری! یک لباس دیگر دارم!»
«أفَبِالمَوتِ تُخَوِّفُنی؛ آیا از مرگ من را میترسانی؟!»
بعد حضرت میفرماید:
إنَّک لا تَقدِرُ علیٰ أکثَرَ مِن قَتلی! إنَّ نَفسی لَأکرَمُ و إنَّ هِمَّتی لَأعلیٰ مِن أن أحمِلَ الضَّیمَ خَوفًا مِنَ المَوتِ.
تو بیشتر از کشتن من که قدرت نداری! (بیا من را بکش! دیگر بیشتر از کشتن من چهکار میخواهی انجام بدهی؟!) نفس من بزرگوارتر است و همت من بالاتر از این است که بهخاطر ترس از مرگ زیر بار ظلم بروم! (بندۀ خدا! تو میخواهی من را از مرگ بترسانی؟! من کجا و این حرفها کجا؟!)
هَیهات! طاشَ سَهمُک و خابَ ظَنُّک؛1 هرگز! تیرت به خطا رفته است و ظنّت به خطا رفته است.
[البتّه] خود اصحاب آن حضرت هم همینطور بودند.2
بیتوجهی امیرالمؤمنین علیه السلام به بدن خاکی در لیلةالمبیت
یکوقت من راجع به قضیهای خیلی عجیب از امیرالمؤمنین علیه السّلام فکر میکردم که اگر آن را بفهمیم خیلی از مسائل حل میشود. البتّه فهمیدن مهم نیست [بلکه باید] در وجدانمان قرار بگیرد.
وقتی پیغمبر اکرم بهاتفاق ابیبکر در لیلةالمبیت از مکّه بیرون آمدند و به مدینه مهاجرت کردند، امیرالمؤمنین بهجای پیغمبر در بستر ایشان خوابیده بودند تا آن کفار و منافقین نفهمند. آنوقت آنها هم به امیرالمؤمنین سنگ میزدند و خیال میکردند پیغمبر است. آنها سنگ میانداختند؛ سنگ کوچک هم که نمیانداختند [بلکه] سنگهای بزرگ میانداختند؛ آنها که شوخی نداشتند. این سنگ هم به بدن حضرت میخورد و حضرت از جایش تکان نمیخورد! تعجب میکردند که او عجب جانی دارد؛ ما سنگ میاندازیم و او همینطور خوابیده است!
امیرالمؤمنین اینها را تحمل کردند و صبر کردند که صبح شود تا آنها بعد بیایند و [به زعم خودشان] پیغمبر را از بین ببرند. صبح که میشود یکمرتبه حمله میکنند و حضرت بلند میشود. [میگویند:] «محمد کجاست؟» [حضرت میفرماید:] «من چه میدانم؟! مگر او را به من سپردهاید؟!»3 تا حالا بهدنبال حضرت میگشتند، حالا علی بهجای اوست!
- إحقاق الحق، ج 11، ص 601؛ أعیان الشّیعة، ج 1، ص 581.
- رجوع شود به وقعة الطّف، ص 234 ـ 240؛ الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 848؛ مثیر الأحزان، ص 67.
- رجوع شود به الأمالی، شیخ طوسی، ص 464 ـ 469؛ السّیرة النّبویة، ابنهشام، ج 1، ص 480 ـ 488؛ تاریخ الطّبری، ج 2، ص 369 ـ 382.

