اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

اوامر تکوینی

تصرفات تکوینی انبیا، ائمه و اولیا

14175

اوامر تکوینی

17
  • [مانند این است که] انسان لباسی می‌پوشد، بعداً آن را عوض می‌کند و یک لباس دیگر [می‌پوشد]. یا دزدی به منزل انسان می‌آید و لباس می‌خواهد؛ [انسان می‌گوید:] «بیا این لباس را بردار و ببر؛ با من که کاری نداری! یک لباس دیگر دارم!»

  • «أفَبِالمَوتِ تُخَوِّفُنی؛ آیا از مرگ من را می‌ترسانی؟!»

  • بعد حضرت می‌فرماید:

  • إنَّک لا تَقدِرُ علیٰ أکثَرَ مِن قَتلی! إنَّ نَفسی لَأکرَمُ و إنَّ هِمَّتی لَأعلیٰ مِن أن أحمِلَ الضَّیمَ خَوفًا مِنَ المَوتِ.

  • تو بیشتر از کشتن من که قدرت نداری! (بیا من را بکش! دیگر بیشتر از کشتن من چه‌کار می‌خواهی انجام بدهی؟!) نفس من بزرگوارتر است و همت من بالاتر از این است که به‌خاطر ترس از مرگ زیر بار ظلم بروم! (بندۀ خدا! تو می‌خواهی من را از مرگ بترسانی؟! من کجا و این حرف‌ها کجا؟!)

  • هَیهات! طاشَ سَهمُک و خابَ ظَنُّک؛1 هرگز! تیرت به خطا رفته است و ظنّت به خطا رفته است.

  • [البتّه] خود اصحاب آن حضرت هم همین‌طور بودند.2

  • بی‌‌توجهی امیرالمؤمنین علیه السلام به بدن خاکی در لیلة‌المبیت

  • یک‌وقت من راجع به قضیه‌ای خیلی عجیب از امیرالمؤمنین علیه السّلام فکر می‌کردم که اگر آن را بفهمیم خیلی از مسائل حل می‌شود. البتّه فهمیدن مهم نیست [بلکه باید] در وجدانمان قرار بگیرد.

  • وقتی پیغمبر اکرم به‌اتفاق ابی‌بکر در لیلةالمبیت از مکّه بیرون آمدند و به مدینه مهاجرت کردند، امیرالمؤمنین به‌جای پیغمبر در بستر ایشان خوابیده بودند تا آن کفار و منافقین نفهمند. آن‌وقت آنها هم به امیرالمؤمنین سنگ می‌زدند و خیال می‌کردند پیغمبر است. آنها سنگ می‌انداختند؛ سنگ کوچک هم که نمی‌انداختند [بلکه] سنگ‌های بزرگ می‌انداختند؛ آنها که شوخی نداشتند. این سنگ هم به بدن حضرت می‌خورد و حضرت از جایش تکان نمی‌خورد! تعجب می‌کردند که او عجب جانی دارد؛ ما سنگ می‌اندازیم و او همین‌طور خوابیده است!

  • امیرالمؤمنین اینها را تحمل کردند و صبر کردند که صبح شود تا آنها بعد بیایند و [به زعم خودشان] پیغمبر را از بین ببرند. صبح که می‌شود یک‌مرتبه حمله می‌کنند و حضرت بلند می‌شود. [می‌گویند:] «محمد کجاست؟» [حضرت می‌فرماید:] «من چه می‌دانم؟! مگر او را به من سپرده‌اید؟!»3 تا حالا به‌دنبال حضرت می‌گشتند، حالا علی به‌جای اوست!

    1. إحقاق الحق، ج 11، ص 601؛ أعیان الشّیعة، ج 1، ص 581.
    2. رجوع شود به وقعة الطّف، ص 234 ـ 240؛ الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 848؛ مثیر الأحزان، ص 67.
    3. رجوع شود به الأمالی، شیخ طوسی، ص 464 ـ 469؛ السّیرة النّبویة، ابن‌هشام، ج 1، ص 480 ـ 488؛ تاریخ الطّبری، ج 2، ص 369 ـ 382.