أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك
29سرش میزند و من هی دارم به این میخندم، دارد میگوید آقا اسفند است و فاستونیها روی دستمان مانده، ما هر هر شروع كردیم خندیدن به این، خدا حفظش كند هنوز در قید حیات است. لابد حالا دیگر افكارش عوض شده.
این قضیه در ذهن ما بود، آقا هم به او یك چیزهایی فرمودند كه حالا برو یك صدقهای بده و فلان بكن و خلاصه یك چیزی گفتند و سركارش گذاشتند و بیچاره ... خب چی به او بگویند؟ بالاخره نخریدند كه نخریدند بگذار باشد، طوری نیست، همینطور بگذار باشد آن كه مشتریاش باید باشد خودش میفرستد و میبرد. ما مشرف شدیم كربلا، یك شب نشسته بودیم، آن موقع من سنم هفده سال بود، همین قضیهای كه مرحوم آقا در روح مجرد نوشتند كه رفتند سفر بعد از حج، آن موقع من هفده سالم هنوز نشده بود، شانزده سال و نیم و نزدیكیهای هفده سالم بود، و ریش درنیاورده بودیم، هیچی نداشتیم راحت بودیم، خلاصه نه زنی و نه بچهای و نه خیالی و خیلی خوش بودیم دیگر، دیگر با حالا یك خرده فرق داشتیم! با حالا یك خرده تفاوت داشتیم! نشسته بودیم یك دفعه ایشان سوال كردند آسید محمد حسین فلانی حالش چطور است؟ اصلا یك دفعه [تعجب] كردیم، ایشان فرمودند خوب است آقا، حالش خوب است، یك چیزی فهمیده كه آن نمیگذارد آرام باشد و راحت باشد، یك چیزی فهمیده، بعد آقای حداد این را فرمودند زدند [اشاره كردند] به آن شب، به آن شب دو سال پیش، بله من آن موقع شاید پانزده سالم بود، مثلا پارسالشبود هنوز به اینجا رسیده كه بفهمد آنكه میآید از او پارچه میخرد با آنكه پول پارچه را میگیرد هر دو یكی است؟ به اینجا رسیده یا نرسیده؟ گفتم عجب، ببین این ولی خدا چطوری میزندبه خال، آن دارد میزند در سرش كه اسفند است و فاستونیهای ما هنوز مانده روی دستمان، این دارد میگوید چه فاستونی؟ فاستونی چیست؟ كرك چیست و پشم چیست؟ كتان چیست؟ فاستونی از یك جا آمده، مشتری از یك جا آمده، تو خود بیچاره هم از یك جای دیگر آمدی! چرا نمیآیی همه را در یك كاسه و یك مجموعه بگذاری جلو؟ خودت را جدا میكنی از این مجموعه، مشتری را جدا میكنی، فاستونی را هم جدا میكنی، همه را یك جا جمع كن، همه را دور این بشقاب جمع كن همه را بگذار این وسط، همهاش یكی است. گفتند رسیده به اینجا كه بفهمد آن مشتری كه میآید و این فروشنده، آنكه میدهد و اینكه میگیرد هر دو یكی است؟ ایشان یك خندهای كردند و هیچی نگفتند و فقط سری تكان دادند. توجه میكنید؟

