اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

14841

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

17
  •  در، در خانه هم باز است تازه یك تابلو هم می‌نویسند عزاداری فلان تشریف بیاورید به صرف صبحانه و شام و یا اینجا فلان هست و نمی‌دانم پلو می‌دهند، بیایید، جمعیت هم زیاد می‌آیند، اینجا كه اینجور نیست. هر شخص وقتی كه می‌آید روی حساب و كتاب می‌آید، زندگی‌اش را برمی‌دارد می‌آورد، سعادتش را برمی‌دارد می‌آورد، راهش را برمی‌دارد می‌آورد، برنامه سعادت و خسارت و شقاوتش را برمی‌دارد می‌آورد، همینطوری نیست كه آقا بیا و برو، نسبت به افراد مسئولیت پیدا می‌شود، و شما بدانید چه باور كنید چه باور نكنید، این مسئولیت در حال من تاثیر می‌گذارد، اینطور نیست كه فرض كنید كه خب اینها بیایند و آنها بروند و ...، یعنی همین كه یك شخص می‌گوید من دنبال فلانی می‌خواهم بروم تاثیر می‌گذارد.

  •  بنده در منا بودم یك نفر آمد گفت آقا من الان حج نمی‌دانم سومم است، چهارمم است، و سنگش را زده بود و در راه با ما برخورد كرد، از دوستان بود، و گفت من بعد از حج می‌خواهم بروم فلان جا برای تجارت، از این كشورهای اروپایی، حالا می‌شود فرض بكنید كه من سرم را نتراشم؟ گفت از خیلی‌ها سوال كردم، از آقایان ونماینده‌هایشان و گفتند [چون‌] حج سوم چهارمت است [لازم نیست حلق كنی‌] گفتم خب سوال كردی دیگر چرا پیش من آمدی؟ سوالت را كردی، برو به وظیفه‌ات عمل كن، گفت دلم آرام نگرفته! این مسئله مهم است. هان! وقتی تو می‌گویی دلم آرام نگرفت من یك شوك پیدا می‌كنم، پس این كه الان آمده پیش تو، تو دیگر نمی‌توانی بگویی به من چه مربوط است، اول به او گفتم خب تو كه رفتی سوالت را كرده‌ای، سوال كردی وظیفه‌ات را هم گفتند، خب برو انجام بده، همه گفتند كه حج سوم است، چهارم است دیگر نیازی به حلق نیست، تازه در حج اول هم خیلی‌ها می‌گویند اشكال ندارد! گفت من نظر شما را می‌خواهم، گفتم اگر موی سرت را نزنی آثار حج در تو پیدا نخواهد شد، می‌خواهد حج اولت باشد می‌خواهد حج چهارصدم باشد، همینطوری به او گفتم، حج اول یا چهارصد، این نظر بنده است به كس دیگری هم بنده كاری ندارم. بعد او فكری كرد و دیگر هیچی به ما نگفت، و ما در خیمه نشسته بودیم و منتظر بودیم كه بگویند ذبح انجام شده تا برویم حلق كنیم و موی سرمان را بزنیم، یك دفعه دیدم او با سر تراشیده آمد، حالا هنوز خبر ذبح ما را نداده‌اند و او سرش هم زده بود. خب خودش ماشاللَه قوی بود و اهل كار و وارد بود. رفته بود خودش گوسفند خودش را در منا كشته بود و آمده بود. حالا كسی را راه نمی‌دهند نمی‌دانم چطور این را راه داده بودند، اصلا من وقتی چشمم به این افتاد گفتم این حاجی است، وقتی آمد اصلا چهره‌اش پیدا بود عوض شده، حال و هوایش عوض شده، روحیه و سیمایش ...، تا آمد سلام كند گفتم اول یك سجده كن، كه خدا بهتو این توفیق را