أهمیت همت عالی در سیروسلوک
31گذاشت، باید در اینجا راست گفت، باید در آنجا حق را گفت، جور درنمیآید، حالا كه جور درنمیآید آقای آقا سید محمد حسین میشود صوفی، آقای آقا سید محمد حسین میشود درویش، آقای آقا سید محمد حسین میشود وحدت وجودی، اینها چیه؟
پدر ما میگفتند كه مگر من مثل این درویشان طبرزین روی دوشم میگذاشتم كه اینها به ما میگفتند درویش؟ ما هم یك طلبهای بودیم مثل طلبههای دیگر، در نجف ما را با انگشت به همدیگر نشان میدادند، در میان تمام طلبههای نجف من طلبه اول بودم، هیچ استادی در درس، از عهده سوالات و پاسخ [اشكالات] من برنمیآمد، كجا من درویش بودم؟ كجا من صوفی بودم؟ فقط ایشان به من فرمودند علت اختلاف آقایان با من این بود كه من زیر بلیط آنها نمیرفتم، میگفتم من برای خودم یك كسی هستم، من برای خودم میخواهم فهم داشته باشم، من برای خودم میخواهم عقل داشته باشم، اینها خیلی مسائل مهم [ی] است، ببینید گرفتاری كه الان برای خیلیها پیش آمده به خاطر اینكه عقلشان را دادند دست یابو! گرفتاری كه برای خیلی از افراد پیش میآید برای این است كه آن شخصی كه میآید برایشان حرف بزند خودش به اندازه یك كله گنجشك هم خودش نمیفهمد، آنوقت دارد دینش را دست او میدهد، از او ذكر دارد میگیرد، دارد از آن ورد میگیرد، هر چی كه او میدهد مثل لوح محفوظ قبول میكند، خودش نمیخواهد بفهمد كه آیا این خلاف است یا نه.
در زمان مرحوم آقا من یك حرف شنیدم از یك نفر كه ایشان در یك قضیه برخلاف تعهدی كه كرده بودند عمل كردند، من پسر آقا نیامدم [بگویم] تو غلط میكنی! اشتباه میكنی! پدر من كجا این حرف را میزند؟ من پسر ایشان گفتم، من باید بروم تحقیق كنم، من پسر ایشان نزدم، در دهنش، سبش نكردم، لعنش نكردم، گفتم بروم [تحقیق كنم.] آمدم مشهد، قم بودم. گفتم كه آقاجان یك همچنین حرفی من شنیدم این چیه؟ ایشان فرمودند نخیر این حرف صحت ندارد و اصل قضیه این است و خب من چون اعتماد داشتم، من به صداقت ایشان اعتماد دارم، ایشان میتوانستند بگویند نه! حرف نزن برو سر جایت بشین فضولی به تو نیامده، خب میتوانستند این را [بگویند] ولی گفتند نه! مسئله این بوده و این بوده و من این كار را كردم، بعد رفتم به آن شخص گفتم من رفتم از ایشان تحقیق كردم آمدم [، مطلب] این [است]، خب یك همچنین آدمی كه حتی نسبت به پدرش هم باید ببیند حق بوده یا نبوده، نمیتواند دیگر زیر بار كسی دیگر برود، آن نمیتواند هر كسی هر چی گفت گوش بدهد، او نمیتواند وقتی بهش میگویند سرت را بینداز پایین حرف نزن بگوید چشم، من به پدر خودم اعتراض میكردم حالا بیایم به تو فرض بكنید چیز كنم؟ توجه میكنید؟

