أهمیت مراقبه بعد از ماه مبارك رمضان
31معیار خوبی است، میفرمودند خودتان را مثل همان روز اول بدانید، كسی كه میآید آن روز اول چه حالی دارد؟ توقعی دارد؟ نمیدانم امر و نهی دارد؟ خیالی دارد؟ من حالا كی هستم؟ آمدم دو سال، سه سال، جایی گرفتم [و] موقعیت ...؟ نه، آمده همینطور دارد نگاه میكند، میگوید چه امر میفرمایید؟ چه كار كنم؟ خالی است چیزی نیست
تمام بدبختی ما این است كه هی میآییم جلو میآییم جلو، به جای اینكه آن روز اول را بیشتر تقویت كنیم هی آن روز اول را پس میزنیم، و به دور میاندازیم و روزهای بعد را جایگزین میكنیم. فرعونیت از اینجا شروع میشود، نمرودیت از اینجا شروع میشود، انانیت از اینجا شروع میشود، از همینجا، اما اگر از روز اول قضیه ....،
قضیه را دارید دیگر؟ مولانا راجع به سلطان محمود و عیاض كه بهش گفته بودند كه این میرود در یك اتاقی نمیدانیم چه كار میكند، در را میبندد، راه نمیدهد توطئه میكند، یك روز بلند شد آمد یك دفعه رفت تو، در را باز كرد و یك دفعه دید عیاض گرفته نشسته، نمیدانم آفتابه و آن چیز شبانی را گذاشته جلویش و آن پوستین و چیز پشمینهی چوپانیاش را تنش كرده و گرفته نشسته، گفت چرا اینطوری كردی؟ گفت من نمیخواستم به شما بگویم حالا دیگر شما آمدید و خودتان مسئله را متوجه شدید، گفت من احساس كردم و احساس میكنم در این ارتباط با شما و در این لطفی كه شما در حق من دارید و شما مرا به این مرتبه رساندید و در كنار خودت نشاندی و امر مرا بر همهی امر امراء لشگر و ارتش ترجیح دادی و حرف من را بر حرف همهی افراد برتری دادی، من دیدم كه نفس من دائما در حال وسوسه و تفكر و توهم است و دارد برای خودش جا باز میكند، تو در كنار سلطان محمود نشستی، اینقدر این تو را دوست دارد كه بر فلان امیر ارتش كه فرمانده ارتش هست دارد تو را تفضیل میدهد، و میدیدم تمام اینها به واسطهی لطف و محبت توست وگرنه من همان چوپانی بودم كه قبلا بودم دیگر، اینها همین، این آفتابهی من است، این هم چوب من است این هم این پشمینهای كه بر دوش میانداختم، من همان هستم، همهی وجود من را تو گرفتهای، من از خود وجود ندارم، من نمیخواهم این وجود خودم را فراموش كنم، برای اینكه شیطان بر من غلبه نكند، نفس بر من غلبه نكند خب چقدر آدم بافهمی بودهها، چقدر آدم بافهمی، اینها به درد سیر و سلوك میخورند، اینها برای اینكه غلبه نكند هیچ راهی بهتر از اینكه خود را در آن موقعیت اول، هر روز نیاورم بارك اللَه عجب آدم خوبی بود هر روز یك ساعت میآیم مینشینم یا هفتهای دو سه روز، میآیم مینشینم، كاملا قشنگ، میپوشم، فكر میكنم، چوب را میگذارم جلو، آفتابه هم آنجا، كیسهی نان هم آنجا، آها! این من هستم، همانم دیگر،

