جایگاه مساله استدراج و توقف و سکون در سلوک
37مناسبتی با این جا داشت. مرحوم آقا فرمودند که چندصد مرتبه باید این ذکر را بگویید، این گفت حال خوشی پیدا میکنم و دو هزار تا میگویم مثلا، التفات میکنید! واقعا هم حال خوش پیدا میکرد نه این که چیز، ولی بیش از ٤٠٠ مثلا ٤٠١ گفتن غلط است، گفتن چهارصد تا بگو یکی اضافه نباید بگویی، گفتند این عمل را این طور انجام بده نباید سر خود اضافه کنی، گرچه حال خوش پیدا میکنی. دیگر بالاتر از این. حال خوش به واسطهذکر پیدا میشود. و ایشان شروع کرد سرخود همین طور حال خوش حال خوش حال خوش پیدا کردن، هزار تا آن ذکر را میگفت دو هزار تا آن ذکر را میگفت و چقدر این را میگفت! من در همان موقع به ایشان تذکر دادم گفتم آقا این غلط است این راه شما غلط است داری اضافه انجام میدهی و نفس شما دارای یک حجابهایی در آینده خواهد شد که جلوی شما را خواهد گرفت، به ما میخندید. از این قضیه گذشت. یکی از کارهایی که ایشان میکرد این بود که روزه میگرفت و بعد وقتی که در یک مجلسی ظهر شب دعوت میکردند برای شام، مینشست کنار سفره و هیچ نمیخورد و کیف میکرد. من روزه هستم و در کنار ..... ظهر منزل مرحوم آقا دعوت داشت، سفره انداختند آمده کنار سفره نشسته و هیچ نمیخورد! خب آقاجان این چه کاری است؟ پیغمبر این کار را میکرد؟ آدم این قدر باید نفهم و جاهل باشد؟ بنشیند کنار سفره و هیچی نخورد و این حالت امساک را در خود نگه دارد و ببالد در نفس خود که من این هستم، من کنار سفره مینشینم و دست به غذا نمیزنم، حال من این طور است.
یک روز مرحوم آقا ما را صدا کردند عروسی یکی از خواهرهای ما بود، گفتند میروید منزل فلانی و ایشان را دعوت میکنی ولی به این شرط، میگویی اگر چیزی نمیخورید نیایید، اگر میخورید بیایید، مردم چه میگویند؟ چه ادبی است؟ چه اخلاقی است؟ صاحبخانه بلندشده رفته زحمت کشیده فلان کرده، اهل صاحبخانه، زن و بچه، فلان، این حرفها، تو همین طور بیر بیر مینشینی کیف میکنی که من دست نمیزنم. ما رفتیم و خب ما شوخی هم داشتیم و خب ما یک قدری هم جسور بودیم و خلاصه کاری به کار این حرفها هم نداشتیم. رفتم به ایشان گفتم که خلاصه شما دعوت شدید و از نظر این که ـ خیلی با لحن ادبی و ملایم ـ از نظر این که مردم نسبت به خصوصیات شما و اینها اطلاع ندارند ممکن است برای آنها سوال به وجود بیاید لذا اگر شما چیزی نمیخورید این شرکت کردن هم صورت خوشی ندارد. بعد یک فکری کرد و یک فکری کرد و گفت نمیتوانم بخورم، نمیتوانم. گفتم کی به شما دستور داده است که غذا نخورید؟ گفت نمیتوانم بگویم، گفتم آقاجان با ما بازی درنیاور، ماخودمان با هم یک .....! گفت حضرت فرمودند که نخور گفتم از قول من این دفعه به حضرت سلام

