جایگاه مساله استدراج و توقف و سکون در سلوک
29خوب میخوری، خوب داری میخوری.
مگر مرحوم آقا همین مغز نبود در سرشان؟ وقتی که میآمدند برای نماز، اول وقت میدیدند هفت نفر آمدند، اللَه اکبر، اذان بگویید نماز بخوانیم، آقا صبر کنید کسبه ببندند، کسبه زودتر ببندند. ما سر وقت میخوانیم هر کسی میخواهد هر کسی نمیخواهد، نماز ظهرشان با هفت یا هشت یا ده نفر شروع میشد و نماز عصرشان میشد سی یا چهل نفر یا پنجاه نفر. ایشان هم میتوانستند بگویند که یک مقداری صبر کنیم که مؤمنین بیایند، جمال بیشتری پیدا کند ابهت بیشتری پیدا کند، میتوانستند اینها را بگویند، خوب هم بلد بودند و همه این دورهها را هم دیده بودند! ولی فرق بین ایشان و بین بقیه فقط یک چیز بود، ایشان خودش را نیامد گول بزند. الان معلوم میشود، هر دو رفتند هم آن رفته هم این رفته است، الان آن دنیا معلوم میشود که کی خودش را گول زده کی نزده؟ الان معلوم میشود دیگر.
پس استدراج در یک کلمه این است که انسان خودش را نسبت به آن چه که میداند گول نزند. میگویند آقا چکار کنیم که موفق شویم؟ چکار کنیم ندارد، تشنه هستید یا نه؟ به من میگویید آقا چکار کنیم تشنگی ما برطرف شود؟ آب بخورید. چکار کنیم یعنی چه؟ آقا چکار کنیم که موفق شویم؟ حالمان خوب شود؟ چکار کنیم که چی بشود؟ این هم از همان حرفهای بسیار جالب و فکاهی است که انسان میشنود، چکار کنیم گرسنه هستیم؟ خب بروید نان بخورید. چکار کنیم تشنه هستیم؟ بروید آب بخورید. چکار کنیم دلمان درد گرفته است؟ خب بروید قرص بخورید. این که دیگر چکارکنیم ندارد. چرا انسان میگوید چکار کنیم؟ چون دارد به خودش دروغ میگوید. چرا انسان میگوید چکار کنیم این طور نشویم؟ چون داریم خودمان را گول میزنیم. کسی که بداند میخواهد در مقام بربیاید دیگر به بنده نامه نمینویسد که حضرت آقا چکار کنم؟ میرود خودش کارش را انجام میدهد.

