اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت وحی و اقسام و مراتب آن

15122

حقیقت وحی و اقسام و مراتب آن

19
  •  اولیائی بودند، افرادی بودند از اهل معرفت که این‌ها در یک قضیه وقتی در مصدر کار قرار می‌گرفتند در یک زمان، می‌دیدند که ظاهر امر جور دیگری اقتضاء می‌کند. افراد ظاهر الصلاح می‌آیند راجع به یک قضیه حکم می‌کنند و این بر طبق آن می‌خواهد حکم کند و نظر بدهد و حکومت کند، قضاوت کند، یک مرتبه می‌بیند قلمش نمی‌چرخد، دستش نمی‌رود به اینکه این را امضاء کند، دلش نمی‌رود به این کار. باید یک قضیه‌ای، کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد، یک مطلبی باشد، توجه می‌کند! حالا یا با دو رکعت نماز، یا با توجّه به هر کیفیتی، یک دفعه برایش منکشف می‌شود که همه اینها دارند به او دروغ می‌گویند، همه اینها زمینه‌سازی کردند، همه اینها چه کردند، مطلب به آن کیفیت است، بعد توسط یک کیفیت و یک حیله‌ای که کسی متوجّه نشود خودش را به آن واقعیتی که هست می‌رساند، این چیست؟ خب این وحی است. مگر غیر از وحی است؟! مگر برای حضرت داود غیر از این پیش می‌آمد؟ حضرت داود نیاز به بینه نداشت، نیاز به شاهد نداشت، نیاز به حجت و دلیل نداشت، وقتی دو نفر می‌آمدند پیش او می‌گفت این برای تو است و این هم برای تو است بلند شو و برو، آی داد و بیداد برو پی کارت، بلند شو برو پی کارت.

  •  یکی آمد پیش حضرت داود، گفت که گاو من صبح از طویله آمده بیرون ظاهرا مولانا در مثنوی دارد رفته در منزل این، این هم دیده که نعمت آسمانی از خدا آمده در خانه باز و او هم گرفته گاو را کشته و حالا به او می‌گویم؛ می‌گوید دیدم گاو آمده و ما هم گرفتیم سرش را بریدیم و فعلًا در خانه است. حضرت داود رو کرد به شاکی و گفت: که ولش کن برو و کاری نداشته باش. گفت این حرف‌ها چیست که می‌زنی، داد و بیداد این هم شد حکومت، این هم شد پیغمبر، گاو من از طویله درآمده رفته این سرش را بریده می‌گویی ولش کن برو؟ گفت یک چیزی به تو می‌گویم ولش کن برو پول گاو را هم به او بده، این دیگر فریادش رفت بالا. این دیگر چه حکومتی است، این دیگر چه بساطی است، مالمان را بردند حالا می‌گویند پول هم به او بده. گفت یک چیزی به تو می‌گویم، پول خون یک آدم هم به او بده، دیگر این دیگر طاقتش چیز شد. گفت حالا که خودت خیلی اصرار می‌کنی دیگر دست خودت است ما نمی‌خواستیم کار به این‌جا برسد، حالا بلند شوید بیاییم با هم برویم، با هم بلند می‌شوند می‌روند کنار یک درخت، حضرت داود زیر درخت را می‌شکافد یک خنجر می‌بیند در آنجا نهفته است، درمی‌آورد به آن خنجر می‌گوید شهادت بده که چه اتفاق افتاده. خنجر شهادت می‌دهد که این مرد توسط این خنجر سر پدر این فرزند را، این شخص را بریده و در فلان جا دفن کرده و بعد آمده همه اموالش را برداشته. حضرت داود گفت: حالا همه اموال را باید برگردانی خودت هم اعدام می‌کنیم.