أهمیت جایگاه عقل به عنوان میزان تشخیص حق از باطل در جمیع شئون سالك
19پسر فرار میکند پسر از پدر فرار میکند و صاحبته و بنیه از زنش فرار میکند از فرزندانش فرار میکند. فرار میکند یعنی چی؟ یعنی فقط در آنجا به کارهای خودش دارد میپردازد.
یک وقتی من در یک جایی بودم، کنار خیابان ایستاده بودم، یک خانوادهای هم درآنجا بودند این خانواده یک بچه کوچکی در انجا داشتند من هم داشتم نگاه میکردم، یکدفعه کنار من تقریبا یکی دوتا مغازه اینطرف تر، دو نفر پریدند اصلا از مغازه بیرون و گفتند بروید که الان دارد کپسول منفجر بشود حالا یک آتشی گرفته بود، که چنان این چندنفر در رفتند که بچه کوچک همینطوروایستاده بود، مادر در رفت! من رفتم جلوی [مغازه] بچه را برداشتم بردم. مادر گذاشت بچه کوچک را! پدر بچه کوچک [را گذاشت و رفت!] بچه وایستاده بود همینطور هاج واج نگاه میکرد! این مال یک کپسول دنیا! یک شنیدن! اتفاقا اون هم نشد حالا خدا [حفظ] کرد ولی گفتند میخواست [منفجر بشود]
درروز قیامت بدتر از این چیزها، اصلًا فرار است یعنی این میرود دنبال کارو پرونده خودش، اون میرود دنبال پرونده خودش، این هر چی ...! بابا این زنه میگوید بابا من مدتی با تو بودم کجا داری در میروی؟ من به خاطر تو آمدم این کارها را کردم من بخاطر تو آمدم با نامحرم حرف زدم به خاطر تو آمدم در مجالس شربت و چای به رفاقات تعارف کردم! کجا داری میروی؟ گفت برو میخواستی نکنی! خداحافظ! شوهره دارد به زن میگوید که من به خاطر تو آمدم مجبور شدم فرض بکنید که این کار حرام را انجام بدهم، من بخاطر تو فرض بکنید آمدم به اینجا رفتم، من بخاطر توآمدم پا روی دینم گذاشتم، میخواستی نگذاری! همین! با یک راحتی میخواستی نگذاری، میخواستی نکنی، خداحافظ شما، من پرونده خودم را دارم. اون هم میگوید من پرونده خودم را دارم، پسر هم دارد میگوید من پرونده خودم را دارم عمو هم دارد، همسایه، هر کسی پرونده خودش را در آن موقع دارد.

