حقیقت معنای بصیرت
11برداشت یک چیزی در کاغذ نوشت و کاغذ را پیچاند و گفت نگاهش نکنیها! بگذار در جیبت! این هم گرفت و رفت.
گفته بود: هر وقت طوفانی شد، این را دربیاور و بگو: خدایا من تو را به آنچه که در این کاغذ نوشته، قسمت میدهم که مشکل را برطرف کن.
میگفت: دریا طوفانی شد و تا آن کاغذ را درآوردیم یک دفعه دریا آرام شد، عین آب کاسه! این همه موج و فلان رفت! بعد که رفت به ساحل رسید، وسوسه شدم ببینم در آن چیست؟ حالا که فعلا خرمان از پل گذشت، خشکی است دیگر!
باز کرد دید نوشته بود: خدایا تو را به سر معروف کرخی قسم میدهم که دریا را آرام کنی!
عصبانی شد گفت این هم آدم است؟! برداشته چه نوشته! من دعا خواستم از او، برداشته نوشته خدایا من تو را به سر معروف کرخی ...
برگشت مدینه و عصبانی که: بروم پیش امام رضا علیهالسلام، بگویم این کیست دربان گذاشتهاید اینطوری میکند؟
تا رفت خود معروف آمد، به معروف گفت: من آمدم گفتم از خودِ امام دعا بگیری، تو برداشتهای ...
گفت: آن سری که چند سال در اینجا دربانی کرده، آنقدر پیش خدا ارزش ندارد که خدا حاجتش را برآورده کند؟
خلاصه معروف از آن جاندارها بود. از آن مایهدارها و جاندارها بود. همین معروف، که ایستاده و فوتش اینطور شد دیگر. معروف اصلا اینطور است. که کنار درب حضرت ایستاده بود، مردم فشار آوردند، وسط در استخوان سینهاش شکست، بعد چند روز هم فوت کرد! خلاصه اینطوری مردم فشار میآورند و حمله میکنند.
بعد هم که به بغداد آوردند، در راه که میآوردند، آن قضیه در بغداد اتّفاق افتاد و در همان جا دفن شد.
این مسئله هست دیگر. امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت زهرا میفرماید: من سلام میکنم جواب سلام مرا نمیدهند. این از خداست. خدا میخواهد نشان بدهد که همه چیز از من است. آن شهرت از من است، آن در خیبر را کندن از من است، آن عمرو بن عبدُوَد را زدن از من است، آن جنگ بدر و مسائل جنگ بدر از من است، آن جنگ احد که اتفاق افتاد و دیدید چهطور

