زن و مقام خلیفةاللَهی
39آخوند کار دارم رفتم به آخوند اطلاع دادم آمد. آخوند گفت چه میگویی؟ گفت من آمدم به شما بگویم آن ملکی را که دیروز به اسم چند نفر زدی مال این بچه بی پدر است و این طفل شیرخوار است و خودت روز قیامت بیا جواب بده و خداحافظ شما! آمد بیرون و گفت خانم بایست! گفت نه آمدم فقط همین را به شما بگویم! خب چه میگویی خانم؟ اینها از مؤمنین بودند از عدول مؤمنین بودند عادل بودند! گفت من آمدم به شما بگویم، خداحافظ خودت میدانی! گفت بسیار خب! رو کرد به خانم گفت این بچه را بگذار خودت هم برو بیرون، برو در حیاط، این بچه را گذاشت. میگفت من پشت در بودم داشتم میدیدم، میگفت شروع کرد به ذکری را گفتن همین طوری متوجه شدم یک مرتبه دست زد به پیشانی این بچه گفت بگو به اذن خدا آن چه را که حکم واقعی است نسبت به این قضیه! میگفت بچه مثل افراد بیست ساله شروع کرد فصیح صحبت کردن، این ملک مال پدر من است و مربوط به من است و سند این قضیه در فلان منزل در فلان جا در فلان صندوق است یا در فلان جا مدفون است در فلان صندوق است و در آن جا این ملک مشخص است در این که این مال پدر من بوده و به این کیفیت بوده. وقتی که این طور شد صدا زد خانم! مخدره! بیا این بچه را بردار ببر و من ترتیب کار را میدهم. فردا شد به اتفاق دو یا سه نفر ایشان حرکت کرد آمد و آن افراد و شهود را که آن جا بودند همه را خواست و بلند شد رفت. گفت برویم فلان منزل! یکدفعه رنگشان پرید چی شده؟ گفت برویم در منزل! آمدند در منزل و [گفت] فلان اتاق را درش را باز کنید، در اتاق را باز کردند فلان صندوق در آن جا بود باز کنید و همه فهمیدند که قضیه چیست؟ در را باز کردند سند را درآورد آن سند را از آنها گرفت پاره کرد و سند را به اسم بچه کرد و داد تحویل مادر، گفت بیا این سند را بگیر برو. خب بودند نظایر این قضیه هم خب خیلی اتفاق افتاده. در میان افراد خب تک و توکی راجع به این مسئله اینها پیدا میشوند ولی بقیه حکم به ظاهر میکردند.

