حقیقت فطرت و جایگاه آن در مسیر کمال انسان
11جایی در تاریخ حیات این بچه ندارد؟ این زحماتی که من الان برای این کشیدم آیا در عالم تکوین جایی ندارد؟ خب چرا، یعنی در وجدان خود نمیتواند این مسئله را رد کند، لذا مرحوم آقا دقیقا میآید به این شخص میگوید و انگشت میگذارد روی همان نکتهای که از همان نکته ممکن است به مرام سلوکی این جوان ضربه وارد شود، همان جا را میگیرد نگه میدارد، باید احترام را داشته باشی، این احترام داشتن در محیط پدر و محیط مادر و همانطور هر کسی که نسبت به انسان حقی دارد، میآید و عمل انسان را در ارتباط با او میآید عمل انسان را توجیه میکند، نمیتواند این شخص به فطرت خودش بگوید چرا این جوان من، الان رفته مسلمان است، میگوید خب عقیدش است، روی عقیدش تشخیص داده که حق این است و باطل این است، عقیدش این است نمیتواند این کار را بکند، این از یکطرف، پس از روی عقیده نمیتواند در حریم اعتقادات مذهبی و اعتقادات مسلّم این پسر وارد بشود، اینجا جلو بسته میشود، از آنطرف رفتار او را با خود میبیند، یک رفتار انسانی است یک رفتار عقلایی است، این جوان دارد میآید میخندد محبت میکند، خانه را تمیز میکند باغچه را آب میدهد، سبزی میرود میخرد میآورد، پدرش کاری دارد میرود انجام میدهد، کارهای منزل را انجام میدهد به پدرش کمک میکند، به پدرمساعدت میکند، نمیتواند نسبت به این کارها ایراد بگیرد درست شد، اینجا است که فطرت میآید و به او تلنگر میزند، ببین در عین این که عقاید خودش را دارد، در عین حال رعایت مسائل دیگر را این میکند، این دقیقا میشود چه؟ دینی که مطابق با فطرت است، اما اگر نه رفتار به نحو دیگری بود، رفتار رفتاری بودکه شخص پیش خود یعنی همین عقل عادی، همین عقل خدادادی دیگر.
یک وقت یکی از اقرباء مرحوم آقا از خویشان ما، ایشان از نقطه نظر مسائل و مشکلات و اینها خب یک مشکلاتی بود برایش، به جای این که برود کار کند و برود سر مغازه و اینها، این هی مینشست در منزل خودش و مشغول ذکر و اینها میشد، مرحوم آقا به او این مقدار و این وقت از ذکر را اختصاص داده بودند، آن پنج برابر دیگر مینشست در منزلش، طبعا به جای نشستن در منزل به جای رفتن در کار و اینها از مخارجش کم میشد، آن رونقی که باید مغازه داشته باشد طبعا آن رونق را نداشت، مقدار درآمدش میآید پایین، افراد عائله هم خب زیاد هستند، احتیاجات آنها طبعا برآورده نمیشود و مشکلاتی به وجود میآید و مرحوم آقا دو سه بار هم به او تذکر دادند، یکدفعه هم توسط خود من تذکر دادند که به ایشان بگو باید از وقت عادی ایشان سر مغازهاش باشد ولی ایشان به حرف آقا توجه نکرد، آقا به او فرمودند فرض کن که این مقدار فلان چیز را بگو، آن پنج برابر اضافه میکرد میگفت حال خوشی پیدا کردم حال خوش پیدا کردم، که درست نیست حالا ما نمیخواهیم تشبیه کنیم ولی این چه حال خوشی است.

