مراتب عمل و حقیقت محو شدن گناهان
4بعد دیگر در را باز کردم ایشان آمدند و همینطور که میآمدند در همین راهرو با یک دست عصا میزدند و با دست دیگر این گوش ما را میگرفتند و هی قلقلک میدادند و مالش میدادند و میگفتند چه پسر خوبی! و چه ... تا رسیدند به آن اتاق و رفتند داخل. بعد ما هم تعجب کرده بودیم از اینکه والده ما یک همچنین عکس العملی نشان داد و دستپاچه شد، یک مرتبه خیلی مضطرب و دستپاچه شد، بعد گفتیم برویم ببینیم این آقا چطوری است؟ میآمدم قشنگ یادم است از آن پشت پنجره نگاه میکردم ببینم چه کار میکند، دیدم که بنده خدا همینطور زیر کرسی نشسته و سرش پایین است، اصلا سرشان را بالا نمیآوردند. هی میرفتم و میدیدم که همینطور سرشان پایین بود تا اینکه مرحوم آقا بیایند.
مدتی گذشت مرحوم آقا آمدند و والده ما گفت که آقای انصاری تشریف آوردند، من اصلا نفهمیدم این مرحوم پدر ما چه حالی برایش دست داد، آن چنان با عجله میدوید این حیاط را و آثار شعف... چهره برافروخته و خنده بر دهان... هنوز این [صحنه] در قلب ما و در ذهن ما قشنگ مثل یک تابلو هست. این که چطور وقتی از والدهمان شنید که استادشان آمده و در آنجا نشسته، این چنین حالت بهجت و انبساط و ابتهاجی برایش دست داد که زائد الوصف بود، یعنی آن صورتی که الان من دارم ترسیم میکنم... یعنی به نحوی میدوید که میخواست به زمین بخورد، به این کیفیت ایشان آمدند و در را باز کردند و رفتند داخل و خدمت ایشان رسیدند.
چند مرتبه من ایشان [آقای انصاری] را دیده بودم. حتی در همان منزل صبیهشان هم که میآمدند با مرحوم آقا یادم است که یکی دو بار هم آنجا ایشان را دیدیم. خلاصه حالات مرحوم آقای حداد، خود مرحوم آقا...، مرحوم آقای حداد را که ما در ماه رمضان توفیق نداشتیم زیارت کنیم ولیکن خود مرحوم آقا را میدیدیم و آن تبدل حال و تحیرشان اصلا مشخص بود که اینها افراد زمینی نیستند، اینها در یک عالم دیگر هستند و ما در یک جای دیگر هستیم و فقط در همین افق فهم و معرفت خودمان با آنها همنشین هستیم و صحبت میکنیم.

