اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

مراتب عمل و حقیقت محو شدن گناهان

14047
سال 1438
نسخه عربی

مراتب عمل و حقیقت محو شدن گناهان

3
  • من یادم است در همان موقع یک دفعه مرحوم آقای انصاری رضوان الله علیه ـ زمستان بود ـ تشریف آورده بودند تهران منزل مرحوم آقا. آن‌موقع ایشان منزلشان استیجاری و در کنار میدان شهدای تهران که قبلا میدان ژاله می‌گفتند ـ آن‌موقع میدان بود الان که دیگر چهارراه است ـ کوچه حریرچیان بود، وقتی که ایشان از نجف آمدند چهار‌سالی آنجا مستاجر بودند، منزل یکی از دوستان‌شان هم بود که فوت کرده و به رحمت خدا رفته، از این منزل‌های قدیمی که دو طرف دارد و حیاط هم وسطش است، ما از آن منزل خاطره زیاد داریم، برای رفقا هم گفته‌ایم.

  • وقتی ایشان آمدند مرحوم آقا ظهر مسجد بودند و هنوز از مسجد نیامده بودند. بله! ایشان یک پیرمردی بود و یک عصا دست‌شان بود و آمدند در زدند ما رفتیم دم در ـ من چهارسالم هم نبود ـ بعد رو کردم به ایشان گفتم شما که هستید؟ گفتند: سلام آقا پسر‌خوب حالت چطوراست؟ چطوری؟ خوبی؟ شروع کردند احوالپرسی کردن، بعد گفتند آقاجانت هست؟ گفتم نه نیست و بعد در را بستم! گفتند وایسا بابا وایسا! یعنی داشتم در را می‌بستم، دست نگه داشتند، نگذاشتند در را ببندم: عجب پسر ناخلفی است خود آقا سید محمدحسین کجا این کجا؟ اصلا به هم نمی‌خورند! ایشان گفتند برو به مادرت بگو انصاری آمده. من آمدم و به والده‌مان که بالا بود گفتم که یک آقایی آمده عصا دستش است و می‌گوید به مادرت بگو انصاری آمده! یک مرتبه من دیدم مادر ما متوحش شد و گفتند بگو بیاید! بگو بیاید! آنجا دیدم ما عجب غلطی کردیم که خلاصه به ایشان گفتیم آقا برو بابام نیست! خداحافظ خوش آمدی! از آن حالت والده‌مان (در همان سن چهارسالگی یا کمتر) احساس کردم این باید مرد بزرگی باشد، آمدم پایین و گفتم که مادرم می‌گوید به اتاق آن طرف (حیاط وسط و دو طرف ساختمان بود، مردها می‌رفتند حیاط را طی می‌کردند می‌رفتند آن طرف که دو تا اتاق بود و کرسی داشت.