عالیترین مراتب ستاریت
6بعد یک شب آمد به منزل و صحبت میکردیم گفت:
- یک همچنین مسئلهای ایشان گفتند که اعلان بشود!
- خب بشود، بسیار خب (حالا من خبر نداشتم که من باید بگویم)
- البته ایشان گفتند که مثلا شما مثلا...
- خب بابا بگو زبانت درآید! چه میگویی؟
- حالا شما، این، چه و...
تا گفت این و آن فهمیدم خودش میخواهد برود بگوید، سرمان را انداختیم پایین: هرکاری میخواهی برو بکن و هیچی نگفتم. گفت:
- بالاخره باید این گفته بشود!
- بله بالاخره باید گفته بشود.
- خب حالا شما چه کار میکنید؟ شما میگویید؟ من بگویم؟
اختیار با سرکار است، من که پیغام را نیاوردم، شما آوردید.
آخرش هم خودش گفت، آخرش نگذاشت ما بگوییم [حالا یک چیز مهمی هم نبود] مثلا رفقا فلان کار را انجام بدهند. از این مطالب خب [متداول] بود.
آخرش هم رفت و گفت، خب تمام شد، باختی بنده خدا، آن وقت نتیجهاش چه میشود نتیجهاش این که الان بنده خدا (انشاءاللَه خدا دست همه ما را بگیرد) ما هیچ وقت نمیآئیم نفرین کنیم.
اینجا باید تن ما بلرزد، ما باید مواظب باشیم، ما باید ببینیم که اینها برای ما هم هست، برای همه هست، اصلا شاید مرحوم آقا نظری ندارند به اینکه این بگوید یا آن بگوید، اینجا دارند یک کارهای دیگری انجام میدهند، خب بنده خدای مسکین چرا خبر نداری؟ چرا نمره نیاوردی؟ فوری باید شصتت خبردار شود آهان! این که او دارد میگوید فلانی بگوید این دارد به من میزند، دیگر حواست باشد داری یک امتحان پس میدهی، یک وقت رفوزه نشوی که شدی، و گرنه حالا چه این بگوید چه آن بگوید بالاخره رفقا آن کار را انجام دادند. مرحوم آقا از این مطالب خب زیاد میگفتند فلان مجلس رفقا این کار را بکنند راجع به این قضیه این مسئله انجام بدهند و...
این یعنی انسان در قبال او حالت میگیرد. زبیر میگوید من علی را میخواهم تا این حد، علی خیلی خوب است، و [زبیر] شمشیر هم میزند، جان فشانی هم میکند، میآید جلو، حتی ممکن است کشته هم بشود، ولی آن کشته شدن فایده ندارد، مفت نمیارزد، حتی در رکاب امیرالمومنین هم مفت نمیارزد، چرا؟ چون همراه با نفس آمده و در این جنگ قرار گرفته و از بین رفته و کشته شده: امیرالمومنین من را فرمانده بکند، چشم، آن وقت میروم در رکابش حتی کشته هم میشوم! این فایده ندارد، اصلا نباید تو فرمانده بشوی! برای چی بیا برو ته لشگر، آن کشته شدنی در رکاب امیرالمومنین فایده دارد که...

