عالیترین مراتب ستاریت
4ده سال هم این کیفیت باشیم فایده ندارد، بیست سال هم باشد فایده ندارد، فایده نداره! چه نزد کسی باشید یا پیش اولیا باشید یا پیش امام زمان علیه السلام باشید یا پیش خود پیغمبر هم باشید فایده ندارد. آنهایی که پیش پیغمبر بودند چه کسی بودند؟ همینها بودند دیگر، دیدید بعد از پیغمبر چه کردند؟ بودن پیش پیغمبر چه تاثیری گذاشت؟ آنهایی که آمدند زدند دخترش را تکهتکه کردند خب همینها نبودند که پشت سر پیغمبر نماز میخواندند و سجاده پهن میکردند و میرفتند نوبت میگرفتند؟ پیش پیغمبر بودن در صورتی مفید است که انسان دل بدهد، نه اینکه دلش را در قبال پیغمبر نگه دارد برای خودش، نه! دل بدهد، دل بدهد یعنی چه؟ یعنی وا بدهد، وقتی میآید پیش رسول خدا چیزی در دلش نباشد.
یک مخدرهای آمده بود خدمت مرحوم آقا - من هم نشسته بودم - شخص موفقی بود و خب دیگر نسبت به مرحوم آقا بالاخره چیزهایی متوجه شده بود. وقتی آمد نشست من هم کنار نشسته بودم، ایشان فرمودند که خب شما برای چه اینجا آمدید؟ چه نیتی دارید؟ چه هدفی دارید؟ چه قصدی دارید؟ قصدتان چیست؟ بگویید. گفت آقا من آمدهام اینجا - حالا برای خودش مثلا کسی بود و چه بود و مثلا چه موقعیت و چه شغل داشت - من آمدهام اینجا و این قلبم را آوردهام که هر چه میخواهید شما در آن بریزید! (خیلی صاف) همین، هیچی دیگر من نمیدانم و نمیفهمم! راست هم میگفت، یعنی اهل صدق بود، اهل صفا بود، گفت من این قلبم را آوردهام اینجا شما هر چه میخواهید در آن بریزید! ایشان خندیدند و گفتند خب، بسیار خب، بسیار خب و دیگر من هم بلند شدم و رفتم.
خب آدم باید اینطوری باشد، وقتی میرود پیش پیغمبر نباید برای خودش حساب و کتابی بگذارد: تا وقتی من پیش پیغمبر هستم که در فلان قضیه بیاید رعایت من را بکند (اینها همه در دل ما هست) تا وقتی هستم که در فلان مطلب بیاید فلان کار را انجام بدهد! اگر ما را تحویل گرفت: بفرمایید آقا بفرمایید امروز شما نماز جماعت بخوانید مثلا جناب سعد وقاص. اگر امیرالمومنین وقتی که به خلافت رسید به سعد وقاص گفت که شما بفرمایید مدینه... (امروزه که بحثش خیلی زیاد است، خلافت و از این حرفها، دنیا دنیای عبرت است) حالا جناب سعد هم میآید، (خب سعد برای خودش یک کسی است یک شخصیتی است، فاتح است، فاتح ایران است) بفرمایید شما در مسجد مدینه نماز بخوانید، اگر حضرت آمد وارد مجلس شد و اصلا نگاهش هم نکرد، اِ چه شد؟ ایشان همینطوری سرش را انداخت پایین و رفت جلو ایستاد و خودش نماز خواند ما چه؟ سعد خودش را هم تراز امیرالمومنین میدانست، زمیل میدانست، قرین میدانست برای خودش، مثال دارم میزنم، از اینها خب بودند، یا مثلا جناب زبیر با امیرالمومنین بگو و بخند داشت در همان زمان پیغمبر، و کسی بود که اینها بیعت نکردند و به زور و این مسائل بود دیگر، حالا یک دفعه نصف شب دو نفر بلند شدهاند آمدهاند (این چیزهایی که عرض میکنم مسائل خیلی اساسی است که بزرگان روی این مطالب توجه داشتند و تمرکز داشتند) یک دفعه میبیند دو نفر زنگ زدند، موقع خواب است، نصف شب زنگ زدن ندارد، آمدند داخل تا آمدند امیرالمومنین که میداند همه چیز را، فورا چراغ را خاموش میکند و یک چراغ دیگر میآورد و میگوید این چراغ چراغ بیت المال است، شما بطور شخصی آمدهاید اینجا، این به آن یک نگاه میکند و آن به این یک نگاه میکند که مثل اینکه عوضی آمدیم، بلند شو برویم، تا ته قضیه را خواندند، زرنگ بودند، با فهم بودند، امیرالمومنین را میشناختند، گفتند بلند شویم برویم بابا اینجا جای ما نیست.

