تطبیق مراتب ستاریت در سیر وسلوک
4اما صحبت در این است که وقتی که یک شخص هنوز آن تربیت تام را پیدا نکرده و بعضی از افقها را طی کرده هنوز خطرات زیاد است، این رگوریشهها هنوز هست، آن چیزهایی که نفس به آن تعلق دارد هست و این شخص میآید در ایران و در یکی از همین شهرستانها توطن میکند و خلاصه آن تربیتی که باید به مرتبه تثبیت برسد و به فعلیت برسد آن نحوه انجام نشد، طبعا خب شخص به جای اینکه به دنبال راه و مطلب بخواهد بگردد خود را با همان ذهنیات مشغول میکند و تصور میکند که با همان ذهنیات و با همان مدرکات و با همان وضعیتی که دارد و چه بسا آن وضعیت هم برای خودش خوشایند است، نفس لذت میبرد در آن حالی که دارد، نفس لذت میبرد و آن التذاذ نفسانی، رحمانی چون نیست آن را در آن مرتبه نگه میدارد، خب این کارش به جایی میرسد که مرحوم آقا میفرمودند: از ایشان شنیده شد که برای جمعی داشت میگفت که من وقتی که بیرون آمدم از این شهر (میخواست مسافرت بکند حالا با اتوبوسی یا با ماشینی) یک مرتبه دیدم تمام این شهر در ظلمت فرو رفت، پس این نور و بهاء و بهجت و انبساطی که بر این شهر حاکم بود این به واسطه نفس من بود! و وقتی این نفس من خارج شد این شهر هم در ظلمت فرورفت و تاریک شد!
آن وقت مرحوم آقا اینجا توضیح دادند و گفتند: این ظلمت نفس خودش را میدید منتهی این را به حساب مردم میگذاشت! این ظلمت خودش بود که آن جای خالی خودش را وقتی حس کرد آن احساس ظلمت... که این البته خب درکش مشکل است. حالا ما بیان میکنیم ولی اینکه چطور میشود یک شخص چنان مطلب بر او پوشیده بشود که هر چه بخواهی برهان بیاوری و منطق بیاوری نمیفهمد، رفته در یک پوششی و آن پوشش او را نگه داشته در همان افق و در همان نفسانیات و تمام دیدگانش و آرائش و انظارش از آن پوشش به بیرون دارد نظاره میکند. از پوشش که نمیشود به بیرون نظاره کرد پس همه چیز را تاریک میبیند، اگر میخواهی بیرون را ببینی پوشش باید برود کنار تا پوشش کنار نرفته شما که نمیتوانی بیرون را ببینی پس همه را تاریک میبینی، فقط خودش را روشن میبیند در حالتی که خودش تاریک است بقیه کاری ندارند بقیه طوری نیستند مسئلهای نیست.

