اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تجلّی خداوند متعال در اولیاء خود

14083
سال 1438
نسخه عربی

تجلّی خداوند متعال در اولیاء خود

9
  • مرحوم آقای انصاری می‌فرمودند یک شب این در خواب می‌بیند در صحرای قیامت است و پیامبر ایستاده‌اند و مردم می‌آیند آن نامه را به پیغمبر نشان می‌دهند، حضرت تعیین تکلیف می‌کنند که تو از این‌طرف برو و تو هم از آن‌طرف برو، این نامه‌های اعمال را نگاه می‌کنند و مسیر آنها را مشخص می‌کنند. این آمد کنار پیغمبر ایستاد و نامه هم در دستش است که مثلاً به جدشان بدهد و حضرت مسیر را مشخص کنند. یک‌مرتبه نگاه کرد دید در کنار پیغمبر یک شخصی ایستاده و بسیار پیغمبر به دیده احترام و عظمت به او نگاه می‌کنند. نگاه کرد دید حاج شیخ فضل‌اللَه نوری است در کنار دست پیغمبر ایستاده است و پیغمبر خیلی با احترام و با تکریم با ایشان برخورد می‌کنند و صحبت می‌کنند. همین که آمد این نامه اعمال را به پیغمبر بدهد یک‌دفعه حاج شیخ فضل‌اللَه نوری رو کرد به پیغمبر گفت: یا رسول‌اللَه من از این فرزند شما گلایه و شکایت دارم. حضرت فرمودند: چیست شکایت شما؟ گفت: این هر روز در منبر مرا لعن می‌کند، جزء کسانی که لعنت می‌کنند یکی من هستم، خدا آن کسانی که مسبب این چیزها شدند من‌جمله فلانی خدا همه را لعنت کند. حضرت فرمودند: حال که این‌طور است ما او را از فرزندی خود خارج کردیم.

  • ‌گفت یک‌دفعه تا این حرف را پیغمبر زدند همین شخص واعظ و سید از خواب پرید و دیگر بر سرش زد که بدبخت شدم، دیگر بدبخت دنیا و آخرت، روزگارش دیگر تباه شد. کارش به گریه و چه غلطی تابحال کردم. ـ بدبخت نمی‌دانسته، معاند نبوده ـ بعد بنا بر این می‌گذارد که هر هفته روز جمعه برای زیارت حضرت معصومه و مقبره مرحوم حاج شیخ فضل‌اللَه بیاید ـ که در صحن بزرگ حضرت معصومه که حوض در وسطش هست، وقتی از در مدرسه فیضیه وارد می‌شویم سمت چپ، یکی دو تا بعد مقبره ایشان است ـ و زیارت کند و این قدر بیاید به زیارت ایشان تا ایشان شفاعت کند و دوباره برگردد. انگار این‌طور به او الهام شده بود.