تجلّی خداوند متعال در اولیاء خود
10خلاصه این شروع به آمدن میکند. آقای مرحوم انصاری میگفتند چهل مرتبه همینطور روزهای جمعه میآمد به قم، و سر قبر ایشان و یک ساعتی مینشست، قرآن میخواند و فاتحه میخواند و میخواست که شفاعت کند که دوباره قضیه برگردد. تا اینکه بعد از چهل بار یک شب پیغمبر را خواب میبیند. دوباره میبیند همان صحنه تکرا شد. مرحوم حاج شیخ فضلاللَه رو به پیغمبر میکند و میگوید یا رسولاللَه من دیگر شکایتم را از این فرزند شما برداشتم. این را شما دوباره به فرزندی بپذیرید. حضرت فرمودند: بسیار خب شفاعت شما را قبول کردیم و دوباره او را به فرزندی پذیرفتیم. ببینید چقدر حساب است، مسئله خیلی حساب و کتاب دارد. همینطوری پسر پیغمبر شدن که ندارد، حساب و کتاب دارد. هر چیزی بایستی که در جای خودش باشد. حالا همین مشروطهها چه کاره بودند؟ اینهایی بودند که فتوای قتل را صادر کردند.
بعد همین اینها وقتیکه از مرحوم میرزا حسن مأیوس شدند رفتند فتوای قتل ایشان (مرحوم گنابادی) را از دیگران گرفتند و بعد در آنجا بنده خدا را [از بین بردند.] نصف شب برای نماز بلند شده بود یکمرتبه دو سه نفر از افرادی که کمین کرده بودند آمده بودند در منزل، نهر آبی از منزل ایشان میرفته و ایشان را با دستمال خفه میکنند و میاندازند در همان نهر. صبح که افراد بلند میشوند میآیند نگاه میکنند میبینند ایشان افتاده است. بعد یکدفعه در حین غسل متوجه میشوند که آثار خفگی روی گردن ایشان بوده است. آن افراد هم هرکدام به طرز فجیعی از دنیا میروند اصلاً ضربالمثل شده بود، آن چند نفری که به این مسئله اقدام کردند به یک بدبختی افتادند و به امراض عجیبی مبتلا شدند و هرکدامشان از بین رفتند. حالا به این راحتی شما میآیید فتوا میگیرید و اولیاء خدا را به این راحتی میکشید؟! این چطوری است قضیه؟
آدم نمیتواند؛ یعنی آدم نمیتواند هر چیزی را بگوید و هر مطلبی را بخواهد بگوید، باید تأمّل کند. فقیه باید زرنگ باشد، تیز باشد، هوشش زیاد باشد. حالا اگر اتصالی هم به آنجاها نداشته باشد حداقل از نظر ظاهری نباید هر چیزی را بگوید، نباید هر چیزی را مطرح کند، هزار تا مفسده پشت یک بله یا نه درمیآید.

