حقیقت گناه و توضیح مسئلۀ «سالک گناه نمیکند»
5دیشب عرض کردم خدمتتان که آدم به یک جایی میرسد اصلا آقا این دیگر این قلب بسته میشود، دیگر روزنهای برایش نمیماند تا اینکه بخواهد از آن روزنه نور را وارد کند، شما وقتی میخواهید بر روی صفحه کاغذ یک چیزی بنویسید خب باید این صفحه کاغذ جا داشته باشد یا نداشته باشد؟ اگر همه صفحه کاغذ را شما برداشتید سیاه کردید با مرکب برداشتید همه را قشنگ یک قلم مو کشیدید و بالا و پایین و... حالا کجایش میخواهید بنویسید؟ کجایش میخواهید مطلب بنویسید؟ کجایش میخواهید بسم اللَه بنویسید، کجایش میخواهید یک چیزی بنویسید؟ همه این صفحه را شما برداشتید با قلممو سیاه کردید.
لذا نمیتواند و راست هم میگوید لا اتحمل، من نمیتوانم من تمام صفحه دلم را با قلممو سیاه کردم و خلافت امیرالمومنین خلافت حق است، قبول این خلافت برای علی یعنی هنوز یک خرده اینجا مانده، یک خرده جایش سیاه نشده در حالی که همه جا سیاه شده، لذا راست هم میگوید میگوید من اصلا نمیتوانم، حالا اگر بگویند عثمان، میگوید بله بله اصلا عثمان باید همین باشد اصلا نمیشود که نباشد... چرا؟ چون مثل همدیگر هستند، در یک خط دارند حرکت میکنند، در یک مسیر و اینها برای ما خیلی مسئله مهم است ها! نگاه کنیم تمایلات خودمان را ببینیم به کدام سمت و سو است، این یکی از گراهایی است که آدم میتواند اینها را مورد توجه قرار بدهد، علاقهمان ببیند به مسائل به کدام طرف میرود، راجع به مسائل مختلف ببیند از چه کسی میخواهد حمایت و از چه کسی میخواهد طرفداری کند، نشان میدهد این یک وجه اشتراکی این وسط هست، یک وجه اشتراک که دارد میگوید من او را میخواهم، تمایل به او دارم، علاقهام به او است، این را انتخاب میخواهم بکنم، این را میخواهم گزینش کنم، آن را میخواهم، این را انتخاب و گزینش بکنم من آن را میخواهم این برای چیست؟ این روی چه عاملی پی میگیرد؟ به چه جهت است؟ یعنی کشکی است؟ نه! این برمیگردد به اینجا همه برمیگردد به اینجا.

