ضرورت اعتراف به خطا و تاثیر آن در سیر و سلوک
12نه خدایی میماند نه پیغمبری و نه چیزی اِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ اَلشَّيْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِكْرَ اَللّٰهِ ﴿المجادلة،١٩﴾ اینهایی که روز عاشورا بودند امام حسین علیه السلام گفت... اینها همینطور شدند، همینطور. رفت، دلهایشان رفت، دلهایشان شد همه یزید، شیطان، دلهایشان همه... اصلا امام حسین نمیفهمند چیست:
ـ برو تو مسلمان هم نیستی! اصلا چه کسی گفته تو اصلا مسلمان هستی؟! چرا داری خودت را به پیغمبر نسبت میدهی؟! این حرفها چیست؟! ما حوصله این حرفها را نداریم! یا بیا بیعت کن یا همین است که داری میبینی!
ـ بابا من پسر پیغمبر حداقل هستم یا نیستم؟
ـ نه، چه اشکال دارد یکی پسر یکی باشد. پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد! خب تو هم پسر پیغمبر هستی باش، اگر تو میخواهی ما تو را مسلمان بدانیم، اگر میخواهی به رویت شمشیر نکشیم، اگر میخواهی تو را در کنار خودمان قرار بدهیم باید بروی با یزید عنتربازِ سگ بازِ زن بازِ فلان بیایی بنشینی بیعت کنی و رفیق بشوی! آره دیگر معنایش همین بود دیگر، اینها چی هستند؟ اینها همان، نقلب افئدتهم اینجاست.
لذا امام حسین علیه السلام درباره آنها چه میفرماید: استحوذ علیهم! شیطان همه را گرفته هیچ روزنهای باقی نمانده هیچ روزنهای باقی نمانده، استحوذ علیهم الشیطان فانساهم حالا هر چه امامحسین علیه السلام بیاید خطبه بخواند هیچی، اصلا انگار یس در گوش خر میخوانند هیچی، هر چه بیاید بگوید آقا من... آخر شما مسلمان هستید دارید نماز من را میبینید آخر من چه را حرام کردم چه را حلال کردم؟ ما به این حرفها کاری نداریم باید بیایی و بیعت کنی، ما به هیچی کار نداریم! اینجا که شد آن وقت دیگر حضرت شروع کردند آنها را نفرین کردن، خدایا نعمت خودت را از آنها بردار! خدایا بر آنها کسی را مسلط کن که بر آنها رحم نکند! و چه کند و فلان و این حرفها. ولی بعضیها اینجا بودند که به آن آخر نرسیده بودند مثلا مثل حر و امثال ذلک و با آن اشتباهات و خطاها و اینها جای خالی را باقی گذاشتند، امام حسین هم از همان جای خالیشان وارد شد از همان جا، از همان جایی که پر نشده بود صددرصد دیگر همه جا را نگرفته بود. توجه میفرمایید؟

