اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

لزوم رعایت حال دیگران در عین صلابت در راه حق

14015
سال 1438

لزوم رعایت حال دیگران در عین صلابت در راه حق

9
  • بعد از فوت ایشان ما به هر کسی از اقوام می‌رسیدیم سر می‌زدیم می‌گفت خدا پدرت را رحمت کند، این کاری که تو می‌کنی، این حالت به خاطر پدرت است، پدرت این‌طور بود، اصلا یک فرد نمونه‌ای بود، ایشان در اسره ما و در فامیل ما از نقطه نظر رعایت صله رحم و رعایت این مطالب الفت و انس کسی مانند ایشان نبود، و نسبت به رفاقت هم همین‌طور. ایشان چقدر برای رفیق مایه می‌گذاشت، صحبت می‌کرد درد و دل می‌کرد به حاجاتشان رسیدگی می‌کرد، اگر یک نیازمندی بود از دوستانش - من اطلاع داشتم، خود بنده اطلاع داشتم - خوابش نمی‌برد.

  • نمی‌دانم یک دفعه به رفقا گفتم یا نه این قضیه را، از این قضایا زیاد اتفاق افتاده حالا بعضی از اینها گفتن ندارد یعنی صحیح نیست. یک شب من مسجد بودم یکی از دوستان یکی از رفقا که اتفاقا هم فعلا او در قید حیات است و ان‌شاءلله خدا حفظش کند دیگر خیلی پیر شده. با هم صحبت می‌کردیم من دیدم یک خرده ناراحت است - همان زمانهای سابق، زمان شاه، سن من آن موقع هفده هجده سال بود- دیدم ناراحت است گفتم فلانی چرا ناراحتی؟ شب شنبه بود ما کنار نشسته بودیم مرحوم آقا هم آنجا نشسته بودند کنار محراب و دیگر می‌خواستند بلند شوند بیایند، شب بود، گفت فردا چک دارم ولی پول ندارم گفتم خب مثلا چکت چقدر است؟ فردا شنبه است، گفت سیصد تومان، سیصد تا تک تومانی نه سیصد میلیون و سیصد میلیارد، سیصد تا یک تومانی چون آن موقع یک تومانی ارزش داشت! سیصد تومان چک داشت، خب چه عرض کنیم دیگر! سیصد تا یک تومانی، همین‌طور در ذهنمان بود خب من که پول نداشتم پولم کجا بود؟ من دو ریال هم در جیبم نبود که حالا بخواهم... همین‌طور، آمدیم، مرحوم آقا آمدند بیرون و ما به اتفاق ایشان آمدیم به سمت منزل، پیاده تقریبا هفت هشت دقیقه‌ای راه بود تا منزل، وسط راه ایشان پرسیدند راستی آقا سید محسن با فلانی صحبت می‌کردی چه صحبت می‌کردی؟ ایشان از آن دور لابد نگاه می‌کرد، گفتم آقاجان من دیدم ناراحت است بعد از ایشان سوال کردم علت را، گفت فردا چک دارم و پول ندارم. گفتند چقدر است چکش؟ گفتم سیصد تومان، گفت زود بیا خانه من می‌دهم برو به ‌ایشان بده، در رفتن سرعت کردند یعنی وسط راه بودیم، گفتند بیا تند من پول می‌دهم برو بده به ‌ایشان که فردا برود بپردازد. آمدیم منزل و پول را من از ایشان گرفتم آمدم مسجد دیدم رفته، یعنی زود برگشتم مسجد دیدم ایشان از مسجد خارج شده و رفته. سر چهارراه یکی از دوستان که ایشان هم فعلا در قید حیات است خدا حفظش کند یکی از دوستان در سر چهارراه مغازه داشت من آمدم پول را دادم به او گفتم که آقا فردا آقای فلان ایشان قرض دارد آقاجان این را دادند شما بروید بدهید به ایشان که فردا برود قرضش را بپردازد و گفت بسیار خب، او هم گرفت و گذاشت در جیبش که فردا پول را تحویل بدهد. ما آمدیم منزل، گفتند چه کردی؟ گفتم آقاجان رفتم دیدم که رفته، و رفتم پول را دادم به فلانی گفتم که فردا ایشان قرض دارد شما برو به ‌ایشان بده، گفتند به ‌او گفتی همین امشب برود در خانه‌اش بدهد؟ گفتم نه، گفتند خب چرا نگفتی که امشب سرش را راحت به رختخواب و به متکا بگذارد؟ همین امشب می‌بایست برود و بدهد! توجه می‌کنید؟ و من را دعوا کردند که چرا غفلت کردی؟ امشب این ناراحت دارد می‌خوابد و چرا باید این‌طور باشد؟