تاثیر محیط بر سلوک و مسیر انسان
13اشکال میکردند به علامه طباطبایی چرا ایشان در نجف که راه میرود همهاش سرش پایین است و همینطوری میگذرد و میرود و به این طرف و آن طرف نگاه نمیکند، از آن دور نمیدانم صد متری کی دارد میآید، به او سلام بکنم نکنم! اگر قرار است سلام کنم بروم اگر نه راهم را اینجوری کج کنم! گاهی اوقات ما در قم که راه میرویم در خیابان (همان سابق الان که خب دیگر کمتر شده، توفیقمان برای زیارت...) طرف از آن پنجاه متری که من را میبیند میرود آنطرف خیابان! بابا من کاری ندارم، میرود آنطرف خیابان و همینطور جاهای دیگر.
از آنطرف صد متری نگاه کند ببیند که این فرض بکنید که دارد میآید این دارد میرود، اما مرحوم علامه سرش را میانداخت پایین، اعتراض میکردند چرا ایشان این کار را میکند؟ مرحوم آقا میفرمودند این مساکین نمیدانند مرحوم علامه در نفس خودش میگوید من هزار تا کار نکرده دارم هزار تا نقص دارم، هزار تا بیچارگی دارم، فرصت ندارم بیایم به اینطرف و آنطرف هی نگاه کنم. در این ویترین چه هست، نمیدانم عروسکها چه رنگی هستند، این ویترین چطوری است. من در خودم هستم من باید به خودم برسم من باید به بیچارگی خودم فکر کنم من باید به نقائص خودم فکر کنم، من باید به این فکر کنم که چه باید بکنم، فکرم را متمرکز کنم، به اینطرف و به آنطرف با این سلام و علیک و با آن صحبت کردن این من را از خودم میگیرد، پراکنده میکند، مشتت میکند، نفسم را میپاشاند از هم، دیگر هویتی برای خودم باقی نمیماند، همهاش که پخش شد، یک سلام علیک به آن و یکی به آن و حالتان چطور است و آقا منزل ما تشریف نمیآورید، حالا ده سال هم نبیند او اصلا سراغ نمیگیرد! آقا منزل ما تشریف نمیآورید؟ نمیدانیم خیلی وقت است از شما...

