محدودیت تفکرات عوام در قبال نگرش اولیای الهی
11من آن دفعه خدمت رفقا عرض کردم گفتم یک بنده خدایی بود هنوز هم در قید حیات است انشاللَه خدا سالمش بدارد و خب خیلی در همان موقع در ذهنش یک تصوری داشت از مرحوم آقا، یک تصوری داشت، در زمان سابق، خیلی سابق، قبل از انقلاب، خب میدید مرحوم آقا یک روشی دارد یک دأبی دارند، یک حرکاتی دارند، یک سکناتی دارند، یک سخنانی دارند، یک خموشیهایی دارند، خب این نمیتوانست آنطوری که باید و شاید [مسائل را متوجه بشود] و همین اشکال در او بود چون نمیدانست در کدام فضا قرار دارد، چون نمیدانست در کدام فضا قرار دارد با فضای جامعه میرفت با فضای جامعه میآمد، با فضای محیط حرکت میکرد و با فضای محیط تو سری میخورد و ناراحت میشد، با فضای محیط انبساط پیدا میکرد، با فضای محیط آزرده خاطر میشد.
عزیزم تو کجایی؟ حالت خوب است؟ سلامتی؟ ناراحتی و کسالت نداری؟ تو یک شخصی مثل آقا در کنارت است، کجا داری فضایت را میبری؟ کجا داری فکر میکنی؟ کجا داری سیر میکنی؟ خب تو که در آن خیابان مثل خیابان فلان هستی افرادی که آنجا دارند حرکت میکنند و یک چیزی میگویند و دیگر آن زمانها هر کسی یادش است! ما که یادمان است! خیلی از شماها که خب ماشاللَه جوان هستید و آن زمانها را ندیدید، ولی خب اینهایی که سنی دارند... خیال نکنید ما پیر شدیم! ما هنوز پیر نشدیم! سنمان یک خرده زیاد است! ولی هنوز پیر نشدیم! خدا نکند! این حرفها حرفها خیلی بعیدی است! [مزاح]
ولی خاطرات خوبی است، عبرت خوبی میشود گرفت، عبرت خوبی هست، و ببینید کار به کجا رسیده که شیطان میآید و انسان را میبرد در یک فضایی که انسان نسبت به تکلیف خودش و نسبت به موقعیت خودش احساس مسئولیت میکند، نمیتواند استقرار خود را و مصاحبت خود را و همنشینی خود را در کنار یک ولی خدا برای خودش کافی ببیند، واویلا! یعنی کار اینجا خراب میشود. مثل اینکه کسی فرض بکنید که نزد امام مجتبی علیه السلام است، امام مجتبی امام است، طرف [به امام] میگوید بلند شو بجنگ! بلند شو با معاویه بجنگ! بابا باشد خب من (امام مجتبی) خودم میگویم به تو بجنگ یا نجنگ.

