اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

بیاناتی پیرامون سورۀ تحریم و شأن نزول آن

0
نسخه عربی

بیاناتی پیرامون سورۀ تحریم و شأن نزول آن

2
  •  

  •  

  • أعوذُ باللَه من الشَّیطان الرَّجیم

  • بسم اللَه الرّحمٰن الرّحیم‌

  • و صلّی اللَه علیٰ محمّدٍ و آلِه الطّاهرین

  • و لعنةُ اللَه علیٰ أعدائِهم أجمعین

  •  

  •  

  • اعتراف عمر به نزول سورۀ تحریم در مذمّت عایشه و حفصه

  • آنچه که به ما رسیده، این است که این سورۀ تحریم در مذمّت عایشه و حفصه است؛1 و هرچه از بزرگان از اهل‌تسنّن هم رسیده، این است که این سوره در مذمّت ایشان است! زمخشری، یکی از بزرگان اهل‌تسنّن، در کتاب الکشّاف می‌گوید: «این سوره دربارۀ حفصه و عایشه است.»‌2 و ایشان و غیر ایشان و خیلی از بزرگان اهل‌تسنّن و صاحب تواریخ آنها مطلبی را نقل می‌کنند:

  • یک مرتبه که عمَر از مدینه به مکّه برای حجّ می‌رفت، ابن‌عبّاس هم در آن قافله بود. او از شاگردان امیرالمؤمنین علیه السّلام در تفسیر بود، و آدم زرنگی هم بود، یعنی بعضی اوقات بحث‌هایی با عمر می‌کرد و او را محکوم می‌کرد. در آن سفری هم که عمر برای شام رفت و ابن‌عبّاس هم با او بود، عمر در راه صحبت‌هایی با جناب ابن‌عبّاس کرد و ابن‌عبّاس او را محکوم کرد. بعد از این جریانات و قضایا، ابن‌عبّاس می‌گوید:

  • من می‌خواستم از خود زبان عمر بشنوم که این سوره دربارۀ عایشه و حفصه نازل شده است، ولی از شلاّقش می‌ترسیدم!

  • چون معروف است و می‌گویند:

  • شلاّق عمر، أضرَب و أشَدّ مِن سَیفِ حَجّاج؛3 «شلاّق و تازیانۀ عمر (همان شلاّق دستگیری‌اش) از شمشیر حجّاج بن یوسف ثقفی بدتر بود!»

  • او همیشه تازیانه دستش بود و هرجا امری ناملایم می‌دید، می‌رفت و بی‌اختیار می‌زد؛ و نه یک بار و دو بار، طوری می‌زد که سر و صورت و پشت و... می‌شکست و خون جاری می‌شد و به زندان می‌بردند! و از این چیزها خیلی زیاد داریم.4 حتّی نسبت به زن‌ها هم با شلاّقش به آنها حمله می‌کرد و در بعضی از امور خیلی بسیط، آنها را کتک می‌زد! این دیگر معروف است.5

  • می‌گویند: عمر حالش این بود که وقتی از کسی عصبانی می‌شد، غیظش آرام نمی‌گرفت مگر اینکه برود آن شخص را دندان بگیرد و دندانش هم در گوشت او فرو برود؛ وقتی فرو می‌رفت، رها می‌کرد!6 این در زمان خلافتش بود، نه در زمان غیر خلافتش! در زمان غیر خلافتش در زمان جاهلی، که به جای خودش محفوظ!7و8

    1. رجوع شود به تفسیر القمی، ج ٢، ص ٣٧٦؛ و دعائم الإسلام، ج ٢، ص ٩٨ و ٢٦٧.
    2. الکشّاف، ج ٤، ص ٥٦٦.
    3. رجوع شود به شرح نهج البلاغة، ابن‌أبی‌الحدید، ج ١، ص ١٨١؛ ج ١٢، ص ٧٥؛ ریاض النّضرة، ج ٢، ص ٣١٤؛ وفَیات الأعیان، ج ٣، ص ١٤؛ حیاة الحیوان الکبریٰ، ج ١، ص ٨٠؛ ربیع الأبرار، زمخشری، ج ٤، ص ١٣.
    4. شرح نهج البلاغة، إبن‌أبی‌الحدید، ج ١٢، ص ١٠٢. امام شناسی، ج ١٢، ص ٢٤٣:
      «علاّمۀ امینی در باب: «نوادر الأثر فی علم عمر» در تحت عنوان: «اجتهاد خلیفه در سؤال از مشکلات قرآن» با عبارات و مضامین مختلفی که همه حکایت از یک جریان واحد می‌نماید، از سُنن دارمی و از تاریخ ابن‌عساکر، و از سیرۀ عمر ابن‌جوزی، و از تفسیر ابن‌کثیر، و از إتقان سیوطی، و از کنز العمّال، نقلاً از دارمی و نصر مقدّسی و اصفهانی و ابن‌انباری و الکانی و ابن‌عساکر، و از تفسیر الدُّرّ المنثور، و از فتح الباری، و از فتوحات مکّیّه نقل می‌کند که:
      سلیمان بن یسار روایت کرده است که: مردی که به او صُبَیغ می‌گفتند وارد مدینه شد و شروع کرد به پرسیدن از متشابهات قرآن. عمر درحالی‌که قبلاً از برای او عَراجینِ درخت خرما را تهیّه دیده بود، در پیِ او فرستاد و او را احضار کرد و به او گفت: ”تو کیستی؟“ گفت: ”من عبدالله صُبَیغ هستم.“ عمر یک شاخه از آن شاخه‌ها را بر گرفت و به او می‌زد و می‌گفت: ”من عبدالله عمر هستم!“ عمر به قدری به او زد که از سرش خون جاری شد. صُبَیغ گفت: ”ای امیر مؤمنان، دیگر کافی است، آنچه را که در سر داشتم همه رفت و دیگر چیزی را نمی‌یابم!“
      و از نافع، غلام عبدالله روایت است که: صُبَیغ عراقی شروع کرد در میان لشگریان مسلمین از آیاتی از قرآن سؤال کردن تا به مصر وارد شد. عَمرو بن عاص وی را به نزد عمر بن خطّاب فرستاد. چون فرستادۀ عمرو عاص نامۀ او را به عمر داد و عمر نامه را خواند، به او گفت: ”این مرد کجا است؟“ رسول گفت: ”در منزلگاه است.“ عمر گفت: ”مواظب باش تا نرود که در این‌صورت از دست من به عقوبت دردناکی خواهی رسید!“
      رسول، صُبَیغ را به نزد عمر آورد. عمر به او گفت: ”از چیزهای تازه و بدیع سؤال می‌کنی!“ آنگاه فرستاد تا آن شاخه‌های تر از جراید درخت خرما را آوردند و با آنها به قدری به وی زد تا در پشت او مثل قرحه و دُمَل بر آمد و سپس او را وا گذارد تا خوب شد؛ و پس از آن دوباره او را با آن جریده‌های درخت خرما زد و باز او را وا گذارد. چون خوب شد، در مرتبۀ سوّم که عمر وی را احضار کرد تا چوب بزند، صُبَیغ گفت: ”اگر می‌خواهی مرا بکُشی، خب بکش؛ و اگر می‌خواهی مرا معالجه و مداوا نمایی، سوگند به خدا که من خوب شده‌ام و نیاز به معالجه ندارم.“
      عمر به او اجازه داد به زمین سکونتش برود و به ابوموسی أشعری نوشت تا نگذارد یک نفر از مسلمین با او معاشرت کند! این امر بر آن مرد گران آمد. و ابوموسی به عمر نوشت: ”این مرد توبه کرده است.“ و عمر نوشت که: ”ابوموسی به مسلمین اذن دهد تا با وی مجالست کنند.“»
    5. رجوع شود به مسند احمد، ج ١، ص ٢٣٧؛ المصنّف، صنعانی، ج ٣، ص ٥٥٧.
    6. شرح نهج البلاغة، ابن‌أبی‌الحدید، ج ١٢، ص ٤٤.
    7. السیرة النبویة، ج ١، ص ٣١٩.
    8. جهت اطّلاع بیشتر پیرامون خشونت، غلظت و قساوت عمر در موارد عدیده، رجوع شود به بحار الأنوار، ج ٣١، ص ٢٨، تعلیقۀ ٧؛ امام شناسی، ج ١٢، ص ٢٤١ ـ ٢٤٧.