بیاناتی پیرامون سورۀ تحریم و شأن نزول آن
8جاسوسی حاطِب بن أبیبُلتَعة از اخبار پیامبر برای مشرکان مکّه
مثل وقتی که پیغمبر میخواستند حرکت کنند و به مکّه بروند و مکّه را فتح کنند، مطلب را به هیچکس و به احدی خبر ندادند، چون بایستی تمام این لشگر حرکت کند و برود و یکمرتبه مکّه را بگیرد؛ و اگر اهل مکّه مطّلع میشدند که پیغمبر الآن قصد حرکت لشگر را به مکّه دارد، مجهّز میشدند، از مکّه بیرون میرفتند، با کفّار دست به یکی میکردند، یهود و نصاریٰ را میآوردند، و یک جنگی در مکّه تشکیل میشد که در اینصورت، پیغمبر و مسلمانها کشته میشدند! آنوقت حاطب بن ابیبُلتَعة که از مسلمانها است، به مشرکین مکّه خبر داد: «پیغمبر قصد حرکت دارد و لشگر کشیده است و دارد به سوی مکّه میآید!»
پیغمبر، امیرالمؤمنین را خواستند و گفتند:
یا علی، فلان زن دارد از مدینه در راه مکّه حرکت میکند و این کاغذ با او است؛ برو آن کاغذ را بردار بیاور!
امیرالمؤمنین علیه السّلام آمدند در راه دیدند که بله، زنی از زنها دارد به سوی مکّه حرکت میکند، ایستادند و جلوی او را گرفتند و گفتند: «کجا میروی؟ از شتر خودت پایین بیا و کاغذ را به من بده!» ـ: آخر یا علی، چه میگویی؟! کاغذ چیست؟!
ـ: «کاغذی که حاطب به تو داده است، به من بده!»
ـ: چه میگویی؟! کاغذ! بیا تمام زندگی مرا بگرد، کاغذی ندارم!
حضرت فرمودند: «تو به رسول خدا دروغ میبندی؟! به خدا دروغ میبندی؟! پیغمبر به من خبر داده است که با تو کاغذ است!»
شمشیر را کشیدند و فرمودند: «کاغذ را بده به من؛ الآن سرت را میزنم!»
امیرالمؤمنین شمشیر را کشیدند، او گیسهایش را باز کرد و از لای گیسهای بافته، کاغذی درآورد و به امیرالمؤمنین داد و امیرالمؤمنین هم کاغذ را پیش پیغمبر آورد که: «حاطب بن ابیبُلتَعة به مشرکین خبر داده است.»1
این کاغذ، یک جاسوسی است دیگر؛ آیا شما میدانید که اگر این کاغذ به اهل مکّه میرسید، چه خبر میشد و چه عواقبی داشت؟! اوّلاً: مکّه فتح نمیشد؛ دوّم: خونهایی که از مسلمانها ریخته میشد، بدون حساب بود. پیغمبر مکّه را فتح کردند و یک قطره خون هم ریخته نشد، حتّی از مشرکین! قضیّۀ فتح مکّه معروف است!2
- الإرشاد، ج ١، ص ٥٦ ـ ٥٩؛ المغازی، واقدی، ج ٢، ص ٧٩٧؛ السّیرة النّبویّة، ج ٢، ص ٣٩٨.
- جهت اطّلاع از جریان فتح مکّه، رجوع شود به المغازی، واقدی، ج ٢، ص ٧٨٠ ـ ٨٧١؛ السّیرة النّبویّة، ج ٢، ص ٣٩٧ ـ ٤٣٧.

