محوریّت توحید در اعمال انسان
7رمز موفقیت بزرگان در پیمودن این مواقف و منازل و رسیدن به مقصدشان این مسئله و قضیه است؛ فقط به خودشان نگاه کردند فقط به خودشان، چون دیدند آنکه میماند خودش است کسی دیگری نیست.
یک وقتی یکی از بستگان نقل میکرد میگفت مرحوم آقا صدایش کرده بودند. بعد فرموده بودند: فلانی من دیشب خوابی دیدم خواب یکی از همشیرههایشان را که از دنیا رفته بود، البته حالا یک مسائلی بوده و هرچه بوده این شخص از دنیا رفته، یعنی میخواهم بگویم آنجا حساب دقیق است، مسئله آنجا خیلی دقیق است! دیدم در یک بیابانی هستم، بیابان سوزان، این زمین داغ، حرارت از این زمین دارد میرود بالا و تا چشم کار میکند نه از آبادی خبری هست نه از عمران و نه از سبزهای و درختی. همینطور من ایستاده بودم و شدت آفتاب مرا کلافه کرده بود. در این موقع دیدم که از دور یک سیاهی در حال حرکت است و دارد میآید، آمد جلو آمد جلو جلو جلو آمد جلو دیدم این آن شخصی است که از دنیا رفته، لباسها ژنده پاره، موها ژولیده، قد خمیده با عصا، با یک وضع خیلی ناراحتکننده و مشمئزکننده در یک وضعیت خیلی نامناسب، خیلی نامناسب. خیلی دلم به حالش تأسف و تأثر خورد، این آمد جلو جلو و تا به من رسید و سرش را بلند کرد و بدون اینکه صحبت بکند با نگاه گفت وضع مرا میبینی؟ من رو کردم به او و گفتم: بله میبینم، چقدر در دنیا در آنوقت گفتم این کار را نکنید، نسبت به مسائل حالا آن چیزهایی که به هر صورت بود این مسئله را انجام ندهید و شما به حرف من گوش نکردید و کاری از دست من برنمیآید.
بعد رو کرد به من گفت: چیزی نداری که به من بدهی؟ گفتند من گشتم در جیبها و هیچی پیدا نکردم جیبهایم خالی خالی بود، فقط یک نخودچی گوشه یک جیبم پیدا شد آن را درآوردم دادم یک نخودچی! اینها خیلی معنا داردها خیلی! خیلی معناهای لطیفی دارد این یک نگاه کرد در دستش، بعد به ما نگاه کرد [گفت:] یعنی همین؟ گفتم: خودت دیدی دیگر من در جیبم چیزی نیست چیزی ندارم که بدهم. این نخودچی را گرفت و دوباره برگشت و دوباره عصازنان و با قد خمیده و به همان وضعیت.

