عبودیت تام امام در مقابل خداوند متعال
6نگاه میکنی تمام شخصیت به این دو تا برنز پنج ریالی و چند تا هم دو ریالی است، تمام شخصیتش، تمام حیثیتش، تمام هویتش، تمام انسانیتش، تمام صفات و ملکاتش، به چهار تا [نشان] اینطرف و چهار تا هم آنطرف،، حالا من اسمش را نمیدانم چیست، این چیزهای پارچهای، از این چیزهای زرد رنگ ...، میشود این چه؟ این شخصیت آدم. درست؟ ما هم همین هستیم، تمام وجودمان، شخصیتمان، حیثیتمان، هویتمان، موقعیتمان، همه برمیگردد به اینکه چهار نفر اینطرفمان باشند، چهار نفر اینطرفمان باشند، وقتیکه حرکت میکنیم مورد توجه افراد باشیم. توجه میکنید؟ تمام به همینها برمیگردد.
در این سفر اخیر که توفیق پیدا کردیم، تشرف پیدا کرده بودم چند روزی به عتبات، یک روز داشتم از حرم حضرت سیدالشهدا علیهالسلام میآمدم بیرون. دیدم یک بنده خدایی، شخص معممی، گرفته نشسته آنجایی که افراد خارج میشوند و میخواهند بروند کفششان را بگیرند و من هم لباسم لباس عربی بود و [چفیه] عربی داشتم و نمیدانم آن روز معمم بودم یا نبودم، یادم نیست. چون بعضی روزها با عمامه بودم بعضی روزها نه با همین لباس سفید و [چفیه] عربی میرفتم زیارت میکردم آمدم دیدم آنجا نشسته و هی با افرادی که میآیند و میروند بیرون سلام و علیک میکند. ظاهرا حالا دیگر نمیگویم چه چیزی داشته، مردم نگاه میکردند تماشا میکردند چه بوده.
یک دفعه به نظرم آمد بگذار بروم یک نصیحتی او را بکنم، از همان قسم که خودتان میدانید، و به او بگویم مرتیکه تو اینجا زیارت آمدی، زیارت و این بازیها با هم جور درنمیآید. تو اینجا آمدی صندلی گذاشتی موقعی که مردم دارند میآیند بروند آقا سلام علیکم! به به! شروع بکنند به ... بلند شو برو زیارتت را کن. به جای اینکه عبا بیندازی سرت و سرت را هم بیندازی پایین کسی را نبینی و قشنگ بلند شوی بروی زیارتت را بکنی، شش تا را دور خودت راه انداختی و آمدی در اینجا دکان باز کردهای؟ دکان چیست؟ دکان دکان است، تفاوت نمیکند. آقاجان میخواهی مردمی که تو را میشناسند یک چیز بکن به جایی که افراد آنجا هستند آقا در فلان جا هر کسی ما را میشناسد بلند شود بیاید، آخر از در حرم که افراد میآیند بیرون باید صندلی بگذاری بنشینی و به همه سلام علیکم بکنی: سلام علیکم، یک خرده هم بله، لهجه [ترکی] هم داشت!

