عبودیت تام امام در مقابل خداوند متعال
4ما تا یکی برایمان بالا میزند حرف زدنمان عوض میشود، لحن صحبتمان عوض میشود چرا؟ چون ما کاری به آن بالا نداریم ارتباطی اصلا به بالا نداریم، اسماً بله! یک خدایی آن هم معلوم نیست باشد نباشد، بالاخره قدیمیها گفتند حالا ما فعلا میگوییم هست! کسی که به خدا معتقد باشد این حرفها را میزند؟ این رفتار را میکند، این کردار از او سر میزند؟ کسی که به خدا معتقد باشد، کسی که به روز جزا معتقد باشد این طور است؟
اولیاء همیشه نظر به بالا دارند، پایین را نگاه نمیکنند، امام حسین علیهالسلام و حضرت ابوالفضل علیهالسلام در مدینه همانجور صحبت میکند که شب عاشورا با عمرسعد حرف میزند، روز عاشورا با اینها صحبت میکند، هیچ تغییری ندارد، ابدا! یک حالت، یک شخصیت ثابت، یک شخصیت ثابت در فصول مختلف، در زمانهای مختلف برای انسان است. همین الان ما اینطوری نیستیم؟ یک آقایی در خیابان راه میرفت و سلام میکرد ما جوابش را نمیدادیم، حالا این آمده شده یک موقعیتی. خب وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً الإسراء، ٣٧ این آیات قران را بیایم نگاه کنیم وصایای حضرت لقمان به فرزندش: إِنَّك لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا الإسراء، ٣٧ چه خبرت است اینجوری داری روی زمین راه میروی با حالت استکبار، با حالت تکبر؟ یک جایی میخواهیم برویم تنها نمیتوانیم برویم، مثل اینکه تنها اصلا یک چیزی میشویم، یک طوریمان میشود حتما باید شش نفر اینطرف و آنطرفمان باشند! تنها برو بابا! عبا را بکش سرت برو طوری نمیشود من ضمانت میکنم، نه میافتی، نه سرت میشکند، نه توی چاله میافتی، چیزی نمیشود. نه حتما بایستی که [چند نفر همراه باشند].
حالا اسم نمیآورم یک دفعه یکی از افراد بود، مرد خوبی بود ولی خب بالاخره کم و بیش همه ما گرفتاریهایی داریم. یک مجلسی در تهران داشتیم در همان زمان شاه که ایشان را هم دعوت کرده بودند و مجلس عقدی بود و ایشان شخص بزرگ و موقعیتی داشت حالا دیگر بیشتر از این توضیح نمیدهیم که خدایی نکرده یک وقت مورد خاص در اینجا نباشد و غیبت بشود گرچه خب حالا دیگر همه را ... باز هم ایشان در میان سایر افراد یک ویژگیهایی داشت، امتیازاتی داشت. بعد من پایین دم درب ایستاده بودم و بعد از ظهر بود، یک دفعه دیدیم یک ماشینی آمد در کوچه و شروع کرد جلوتر آمدن و یک خرده دقت کردم متوجه شدم که ایشان هست. بعد آمد و یک مرتبه ماشین ایستاد و یک مرتبه راننده با عجله در ماشین را باز کرد و پرید به سمت منزل که بیاید [برای استقبال] و حالا ایشان هنوز در ماشین را باز نکرده بود، هنوز در ماشین نشسته بود، راننده آمد و گفت سلام علیکم، حضرت آیت اللَه فلان ایشان تشریف آوردند. گفتم خیلی قدمشان خیر است، تشریف بیاورند، بفرمایند، خیلی لطف فرمودند، مرحمت فرمودند. طرف یک خرده به ما نگاه کرد، حضرت آیت اللَه گفتم! من هم گفتم: بله! بله! متوجه شدم تشریف بیاورند خیلی لطف فرمودند. دوباره یک خرده به ما نگاه کرد، گفتم آقا عرض کردم خدمتتان تشریف بیاورند! من هم متوجه شدم، خودمان هم سر جایمان ایستادیم، گفتیم خب ایشان تشریف میآورند دیگر چرا من جلو بروم؟ چرا دو تا کالری مصرف شود؟ یکی در رفت و یکی در برگشت، خب کالری را نگه دارم برای خودم. ایشان خب میآیند دیگر، تشریف میآورند، مثل اینکه تا حالا یک همچنین جاهایی نرفته بود.

