اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت سلوک یعنی عدم اعتنا و التفات به خود

14179
سال 1436
نسخه عربی

حقیقت سلوک یعنی عدم اعتنا و التفات به خود

8
  • یک وقتی یکی آمده بود منزل پیغمبر، دید یک زنی آمده آنجا پیرزنی آمده آنجا و خلاصه رسول خدا را ول نمی‌کند: یا رسول خدا من این حاجت را از تو [می‌خواهم‌] خُب این حاجت تو. بعد گفتش: یک چیز دیگر، گفت: آخریش چیه دیگر بابا؟ آخریش را بگو رهایمان کن! گفت: آخریش این است که خدا در بهشت مرا جلیس تو گرداند! ماشاللَه چه اشتهایی! حضرت فرمودند: خدا پیرزن‌ها را در بهشت راه نمی‌دهد! آقا این زد زیر گریه، شروع کرد گریه کردن، وقتی خوب گریه‌هایش را کرد، پیغمبر گفتند: البته اینها جوان می‌شوند و بعد به بهشت می‌روند! خُب پیغمبر هم با مردم شوخی می‌کرد بابا، وقتی پیرزن اشکش درآمد البته خب زیادی ... مثل اینکه حضرت خواستند بگویند یک خرده بابا درست است‌

  • حالا ما را ارحم‌الراحمین و رحمةللعالمین پیدا کردی یک خرده دیگر با حساب و کتابی، در عین حال باشد عیب ندارد. حضرت فرمودند: اینها اوّل جوان می‌شوند بعد می‌روند در بهشت و این حرف‌ها!

  • حالا پیغمبر بیاید فرض کنید که: پیرزن را اصلًا راهش ندهید، من وقت ندارم، من وقتم را نباید با اینها بگذرانم، این کیست، آقا برو ردش کن! اینکه دیگر پیغمبر نمی‌شد این می‌شد یکی از ماها، یکی از ماها می‌شد. آنکه دیگر پیغمبر نیست، آنکه دیگر رحمةللعالمین نیست آنکه دیگر واسطه نیست، واسطه به کسی می‌گویند که همانی را دارد که در آنجاست، همان صفاتی را دارد که همه در آنجاست، همان چیزی را خدا به او داده که در خودش به نحو اتم و به نحو اکمل و به نحو لایتناهی در خودش جای دارد، مظهر اوست از او می‌گیرد و پخش می‌کند در میان خلائق آن را پخش می‌کند، این مسئله [وجود دارد] لذا وقتی که نگاه می‌کرد دیگر آن موقع آدم شوخی نمی‌کند.

  • من راجع به احوالات بعضی از این شاه‌ها می‌خواندم، یک حرف خیلی جالبی چندی پیش بود در احوال یکی از همین‌ها را می‌خواندم که مثلًا در احوالش تعریف می‌کرد: من در ابتدا مثلًا با فلان کس این‌طور بودم از همین افراد زمان‌های گذشته و اینها شوخی می‌کردم و چه می‌کردم و فلان و آن هم با ما شوخی کرد، یک مدتّی که گذشت چند سال، دیگر نه تنها جرأت نمی‌کردم با او شوخی کنم، بلکه هر حرفی را می‌زدم هزار بار فکر می‌کردم که نکند به قبایش بر بخورد او که قبا که نمی‌پوشید کت و شلواری بود نمی‌دانم به کت و شلوار و جاییش بربخورد و نمی‌دانم به پرستیژش بربخورد، به ابرویش بربخورد و به مژه چشمش بربخورد که بعد مورد دلخوری قرار نگیرد، خب این چیست؟ این از اوّل که این‌طور نبود. چی شد که این کم‌کم کم‌کم این‌طور شد؟ این «و ما خطری» را کم‌کم کم‌کم یادش رفت، من کی هستم، من چه هستم، این را یادش رفت. کم‌کم من هستم، من یک همچنین شخصی هستم، من یک همچنین خصوصیتی [دارم‌] این کم‌کم آمد جاش را گرفت، اوّل یک همچنین حالی داشت حالا در عالم خودش، در آن فضای خودش. بعد این عوض شد عوض شد عوض شد تا جایی‌که صمیمی‌ترین افراد به او، می‌گفت: من جرأت شوخی کردن مثلًا با اعلی‌حضرت را نداشتم، نمی‌توانستم دیگر با او شوخی کنم.