ارتباط تام و بر اساس یقین با ولی الهی ضامن رسیدن به هدف
8کار به جایی میرسد که دیگر دویستوبیست ولت هم برای او خندهدار میشود، میآید کربلا سر پسر پیغمبر را میبرد هیچ هم باکش نیست، این به آنجایی رسیده که دیگر دویستبیستولت برایش کاری انجام نمیدهد، ولی یکولت، یکولت آمد جلو.
أمیرالمؤمنین علیهالسّلام در مسجد کوفه نشسته بودند اصحاب دور و ورشان بودند، صحبت این شد که؛ خلاصه خدا عاقبت آدم را به خیر کند، آدم باید مواظب باشد راجع به این مطالب حضرت صحبت میکردند و ... یکی از اینها خیلی به وجد آمده بود، اسمش چی بود، حجاجبن ... اسمش را فراموش کردم، خیلی به وجد آمده بود از این صحبتهای أمیرالمؤمنین و همچین صورتش گل انداخته بود و خیلی بشاش و فلان و چه مطالبی حضرت دارند میگویند، چه صحبتهایی دارند میکنند، عجب، فلان! خیلی هم همچین خلاصه بالا و پایین نپر حالا من دارم میگویم حضرت رو کردند گفتند: روزی خواهد رسید که همین تو از این بابالفیل حرکت میکنی جزو گروهی که از کوفه میروند برای جنگیدن با پسر پیغمبر پسر من حسین و پرچم این دسته در دست تو خواهد بود! یاعلی، فلان، رفت هوا و آمد پایین، پشتک زد، من! اوه! اوه! حضرت فرمودند: نه بابا، وقت زیاد است، صبر کن، وقت زیاد است، اینقدر بالا و پایین نپر!
خدا نیاورد آن روزی را که ...! نه، میآورد آن روز را، هیچ مشکل ندارد، نه برای خدا ... ولی الآن نه، من باید بروم، به جای من باید حسن بیاید، حسن باید سالیان سال خلافت بکند، حسن هم برود، بعد از حسن، حسین بیاید اینها را من دارم میگویم، نه اینکه أمیرالمؤمنین بگویند بعد از من حسین بیاید، در این مدت تو چه خواهی کرد، سالیان سال کجا خواهی بود، پیش چه کسی رفت و آمد خواهی کرد، با چه کسی حشرونشر خواهی داشت، با چه کسی رفیق و صدیق خواهی بود، تمام اینها میگذرد، هی میآید، میآید، تا میرسد به آن روز؛ ابن زیاد خواهد آمد، حالا ببین چه خبر است، یک تهدید، یک وعده، یک فلان: خانهات را میگیریم، مواظب باشید اگر اینطور بکنید و و و این و و و الآن داری آن زمانی که پیش علی نشسته بودی آن موقع حالت این نبود، گذشت، همینطور، نرفتی پیش آن کسی که باید بروی و سر بسپری، پیش حسن من نرفتی، بعد از من پیش حسن نرفتی، پیش حسین نرفتی، نرفتی پیش آن کسی که دستت را بگیرد، نرفتی پیش آن کسی که تربیتت کند، افسارت گردنخودت افتاد، افسارت گردن خودت افتاد و بعد در ارتباط با افراد، با دوستان، با حکومت، با ظلمه، با این، با آن، کمکمکمکم این حال و هوایی که الآن همچین به خودت میپیچی وقتی این را گفتم، این حالوهوا را یواشیواش از دست میدهی، یواشیواش، بدون اینکه خودت بفهمی از دست میدهی، آنچنان دقیق و آنچنان ظریف که نمیفهمی، یکییکی ولتها، اینطور نیست که یکدفعه از بیستولت بشود پنجاهولت بدنت شروع کند به لرزه، نه؛ نوزده ولت میشود بیستولت، بعد از یکهفته، یواشیواش خدا صبر دارد، بیستولت میشود بیستویکولت، اصلًا نمیفهمی، یکدفعه میبینی شش ماه گذشت شد پنجاه ولت، نه اینکه در عرض یکشب و یکروز ...

