ارتباط تام و بر اساس یقین با ولی الهی ضامن رسیدن به هدف
5پوچی آن مطالب را احساس میکنیم و حقیقت این مسائل را وجدان میکنیم، اینقدر را فهمیدیم. میگوییم: خدایا اینقدر را که فهمیدیم، بقیهاش هم با تو، خیلی خُب گرچه اینقدرش هم با تو بود وگرنه خُب ما نمیفهمیدیم و مثل همانها بودیم، مثل همانها بودیم!
باور کنید آنها از این توغل در دنیا لذت مىبرند و اگر نکنند مرگ آنها فرا مىرسد، مانند کرم که جای زندگی اش در مزبله و گنداب است و وقتی بخواهی شما او را خارج کنی و در یک سبزهزار بگذاری مرگش میرسد، زندگی آنها و حیات آنها در منجلاب است و با اینگونه خوکردهاند، و دیگر مغز آنها و قلب آنها و نفس آنها بر این مسأله بسته شده! خدا نیاورد!
حالا من یک تشبیه دیگر میکنم؛ وقتی در اینجا فرض کنید که عود روشن کنید، اگر یک شخصی وارد شود، تا وارد شود میگوید: هان! بوی عود میآید، عود است، عود روشن کردند! حالا خُب عکسش هم هستها، حالا ما این طرف مثبت مطلب را [میگوییم]، امّا همین شخص اگر نیمساعت بنشیند، یکساعت بنشیند، دیگر بوی عود رانمیفهمد، چرا؟ چون تمام فضای بویایی او را، این بوی عود فرا گرفته، باید برود بیرون، یکربع، دهدقیقه، بیستدقیقه، بیرون باشد دوباره بیاید، میفهمد: اینجا بوی عود میآید.
این افرادی که در این دنیا هستند باور کنید چنان دنیا اینها را گرفته ... من گاهی اوقات یک مطالبی میخوانم، یک روزنامه بعضی از جاها، یک اخباری میخوانم، مقالاتی میخوانم، میگویم: خدایا! پناه بر تو، پناه بر تو، واقعاً میشود آدم به این حد از انحطاط برسد که بیاید این حرفها را بنویسد، یا این حرفها را بگوید، یا این کارها را انجام بدهد، و میشود انسان به این جا برسد!
بعد میبینم: بله آقا، میشود! شده، میشود و دارد انجام میشود، شوخی هم ندارد، دارد انجام میشود؛ و طرف افتخار هم میکند میگوید: نه آقا، من این کار را کردم، من این حرف را زدم، من این مطلب را نوشتم! بعد میگوییم: اصلًا مگر میشود، اصلًا مگر انسان میشود تصور کند که شخص بیاید و ...

