نحوۀ درخواست سالک از خداوند متعال
13ما این را در مرحوم پدرمان میدیدیم، که میبیند دو سه سال دیگر دارد فوت میکند همینطور میخندد، انگار نه انگار. میگوید آخ جون چه خوب، مهلت دادند ولی مهلت خیلی زیاد نیست البته وقتش را به من نگفتند، گفتند خیلی مهلت زیاد نیست، دیگر خیلی چیز نیست، توجه میکنید؟
این اواخر هم به ما میگفتند آقا دیگر ما باید برویم، وظیفه را بایستی افراد دیگر، شماها بایستی انجام بدهید، دیگر باید برویم، ما دیگر کارمان را انجام دادیم و نباید بیش از این دیگر در اینجا بمانیم، انگار اصلًا روزشماری میکند، ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو، یک، هی دارد روز شماری میکند که این کی تمام میشود، چرا این دو سه سال تمام نمیشود؟ چرا اینقدر طول دارد میکشد؟
این هم یک جور، این معلوم است که نه! این مطالب را به واقعیت احساس میکند، واقعیت را، از آنطرف هم خیالش راحت، خیالش راحت بر این که خب مسأله همین است، وقتی مطلب این شد دیگر ناراحتی ندارد. دیدید بعضیها مثلًا حتی سن پیری هم که هستند مثلًا سنش هشتاد سال است، تا میگویند آقا فلان جایت نمیدانم دارد یک چیزی میشود، تبدیل میشود فوری اینطرف و آنطرف میگردد برود آقا یک دوایی، یک چیزی، جادویی جنبلی، درویشی را پیدا بکند، نمیدانم دوایی، نمیدانم علفی را ملفی را نمیدانم یک چیزی را بخورد که این چی بشود، خیلی خب حالا دو سال بعد آخرش چه؟ دو سال دیگر، آیا معنای آمادگی برای رفتن این است که تا میشنوی که فلان یک قضیهای اتفاق افتاد اینطرف بروم آنطرف بروم دنبال یک دوا، دنبال یک چیزی تاخیر بیافتد.
خب چرا تاخیر بیافتد؟ خب برو دیگر بس است دیگر بابا، چقدر در این دنیا میمانی بس است دیگر بابا! حالا که خدا این را انداخته به جونت ولش کن دیگر بگذار، دکترها هر چی میکنند بکنند، هر کاری میکنند، چرا داری خودت را به آسمان و زمین میزنی؟ بالا میکوبی تا اینکه به یک چیزی برسی این چرا؟ این برای چیست؟ بگذار به روال طبیعیاش بگذرد، اگر قرار است خوب بشوی خوب میشوی، اگر قرار است نشوی خب نمیشوی، اگر قرار است نشوی، نمیشوی.

