نحوۀ درخواست سالک از خداوند متعال
8یک دفعه داشت راهپله میساخت، آن راهپلهای که برای پشت بام بود از ایوان، از توی آن حال به سمت پشت بام، مرحوم آقا میگفتند که شما باید راهپله را از اینجا قرار بدهی میگفت نه من نیم متر جلوتر قرار میدهم، ایشان هیچی به او نگفتند، حالا بکند! خب اینها همه اندازه است حساب دارد، ارتفاع، عرض اینها همه روی حساب است، رفت بالا چید چید چید ده دوازده تا پله رفت بالا گیر کرد! حالا چطوری پاگرد درست کنم؟ دیگر اینقدر بیشتر نبود، این که نمیشود پاگرد که، این جلوی بناها همچین چیز شد، یعنی خلاصه یک خرده شرمنده شد. مرحوم آقا دعوا و چیزی نکردند هیچی. گفتند بگذار بکند، بگذار برود وقتی آن بالا رسید بگویم سلام علیکم حالتان خوب است، کسالت ندارید؟
آنجا جلوی بناها همچین یک خرده خلاصه چیز شد، خب حق با ایشان بود دیگر نه اینکه ایشان بخواهد باطل بگویند.
ایشان گفتند، فلانی امروز دیدم! دیدم این آمده ایستاده و میگوید تو من را جلوی بناها سرافکنده کردی، خب حالا در حین اینکه حق هم با ایشان بود. سرافکنده میخواستی نشی! خب خودت حساب کن، اسم تو را معمار گذاشتند دیگر پس چی، خب از اول حساب کن که به اینجا نرسی! خب حالا ایشان هم گفتند، تازه بعد هم کاریت که نداشتند دعوایت هم که نکردند، گفتند بگذار بکند، برود بالا ببینیم چه میشود، شاید بخواهد یک وِردی بخواند یک ذکری ما بلد نباشیم، یک توسعه در مکان، توسعه زمانی که داریم، شاید توسعه مکانی این آقای معمار بلد باشد و انجام بدهد، ولی نه مثل اینکه بلد نبوده و بنده خدا گیر افتاد، آن بالا گیر افتاد و بناها شروع کردند به او خندیدن، بعد ایشان هم گفتند آخر استاد فلان حساب کردم دارم به تو میگویم حالا میگویی نه اینطوری درست میشود.
خلاصه به من اینجا میگویند یا باید همینجا بایستی، ببینید اینها آنجا مراتب دارند! میگویند یا همینجا بایستی یا اگر از اینجا بخواهی بالاتر بروی باید این را راضی کنی و من حالا باید این را راضی بکنم، خب حالا آنها میدانند که چطوری ما که نمیدانیم، ولی یک قسمی بالاخره راضیاش میکنند، دیگر درست میکنند و اینها، خلاصه میگویند باید راضیاش کنی تا راضی نشود از اینجا رد نمیشوی، بله تا این مرحله هست اما برای عبور از اینجا این شخص دلش شکسته، گرچه حق هم با تو بود ولی تو در آنجا نمیبایستی جلوی افراد این مسأله را مطرح کنی، توجه کردید؟

