التجاء به فضل خدا
4یک وقت کربلا مشرف بودیم بله اینطور که یادم میآید، خب قضیه دقیق در ذهنم بیاید که بگویم بله، کربلا مشرف بودیم یک شب مرحوم پدرمان راجع به یکی از مرتبطین با ایشان در تهران این قضیه مربوط به زمان سابق یعنی زمان شاه بود صحبت میکردند با مرحوم آقای حداد، صحبت میکردند، که بله این شخص اخیراً ازدواج کرده بود و یک مدتی هم از ازدواج او گذشته بود و یکاختلافاتی هم بینشان پیش آمده بود یعنی بین پسرش با زنش، بعد خلاصه در یک قضیهای یک جریانی احساسی شد که حالا شاید یک خلافی انجام شده یک جایی دیده بودند، در یک ماشینی دیده بودند چی بوده خلاصه، ایشان میگفت آن شخص رفته بود و خلاصه اینطرف و آنطرف پیگیری و خلاصه ثابت کرده بود جلوی همه که این خطا صورت گرفته، یعنی از همین پدر (داماد) این خطا صورت گرفته و آبروی آن زن بیچاره رفت و ... علی کل حال و بعد هم خب منجر به جدایی و این مسائل شد.
مرحوم آقای حداد وقتی این قضیه را شنیدند خیلی ناراحت شدند و سرشان را انداختند پایین و بعد سرشان را بلند کردند و گفتند اگر جدا شدند که شدند، چرا آبروی یک مومن در اینجا رفت؟ چرا آبروی یک مومن برده شد؟ جدا شدند خب شدند، بالاخره جدا شوند یا هر چی، بالاخره این مسئله مربوط به طرفین است، چرا باید آبرویش را ببرد، خب حالا [میتوانست بگوید] ما تا اینجا بودیم از اینجا به بعد دیگر شما راحت باش، شما برو زندگی خودت را بکن و ما هم زندگی خودمان را بکنیم، نمیتوانیم دیگر با هم باشیم. آمدن و اینطرف و آنطرف مطرح کردن و بعد به این کیفیت پخش کردن ...، ببینید این اولیاء خدا، این عرفا تا کجای مسئله را دارند میبینند، میگویند از نظر ظاهر، بسیار خب مسئله تمام شود، بالاخره حالا یک خطایی صورت گرفته دیگر، یک خطایی صورت گرفته، بشر است دیگر جایز الخطاست دیگر، چرا باید به این نحو مسئله فیصله پیدا کند، چرا باید به این نحو آبرو برود، چرا باید اینطور باشد؟

