وفای خداوند و اولیائش به وعدههای خود
17واقعاً آخآخآخآخآخ! دنیا را انسان با تمام ابعادش مشاهده میکند و اگر یک نفر از آنها بیرون برود ناراحت: ایداد یک نفر کم شد، از این جمعیت یک نفر کم شد، از این جمعیت این کفشها، اینها، افراد که میآیند میروند، این ماشینهایی که دم در میگذارند حالا یک ماشین کم شد، یک ماشین مردم پارک میکنند، این یک ماشین کم شده ای دادِبیداد و میروند سراغش: آی تو رو خدا بیا، حالا گاه گاهی بیا، مثلًا چه شده قضیهات.
امّا مؤمن اینطور نیست، وقتی یک نفر میآید در جمعش خوشحال میشود: به به! خوشحال میشود از اینکه توفیق الهی شامل حال یک نفر دیگر شد، خدا دست یک [نفر را گرفت!] ببین، نمیگوید: باسکول سنگین شد، نه، نمیگوید: یک ماشین دَم در خانه اضافه شد، نمیگوید: مردم دارند میآیند، آقا، خانه فلانی را نگاه [کنید] دارند همینطور میروند همینجور میروند.
یک وقت یکی داشت سخنرانی میکرد، خلاصه برای صحت راه خودش میگفت: در آنجا ما رفتیم سخنرانی کردیم، این میدانی که در جلوی ما بود تمام مملوّ از جمعیت بود! خُب همین است، فرقی نمیکند که، چه تفاوتی میکند! بله، همین است.
صورتها تغییر میکند، سیرتها یکی است، باطن یکی است، ظواهر متفاوت است.
مؤمن خوشحال میشود میگوید که: خُب نعمت خدا، توفیق خدا دست یکی را گرفت، خوشحالی هم دارد واقعاً هم خوشحال است، یکی خدا هدایتش کرده دیگر، ولی وقتی میرود ناراحت نمیشود: خُب رفت که رفت به من چه، من که جایم سفت است میخواهد برود، برود. حالا یک نفس کمتر، اکسیژن هوا را یکی دیگر [استفاده میکند].
میخواهد برود بلند شود برود! چرا ناراحت نمیشود؟ چون بقاء خودش را منوط به بقاء او نمیبیند، اوّلی میبیند، یکی کم شد شروع شد: رعشه افتاد به تمام وجود، زلزله افتاد، زلزله که این یکی یک عضو خارج شده، یک عضو رفته. این نه، سر جایش نشسته: هههههه! نفر دوّم، خوش آمدی، برو بابا! نفر سوم، تو هم از آنطرف برو، نفر چهارم، تو هم از آنطرف، تا آخرین نفر، باشه ما هستیم، همه بروید، چرا؟ چون معتقد است، چون متنجز است، پایبند است، تکان نمیخورد. افرادی که میآمدند پیش أمیرالمؤمنین علیهالسّلام همین سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار چه بودند؟ ناراحت بودند از اینکه چرا رفتند؟! بله، ناراحت بودند چرا حق از حقدارش رسیده به افراد دیگر، از این نظر ناراحت بودند، ولی تازه بابا با دُم خودشان گردو میشکستند: آخ جان! این علی دیگرمال ما شد، همین چهارتا، دیگر جنگ و برو و بیا و فرمانده و لشگر بکش و تیر و فلان مگر میشد این علی را پیدایش کرد، الآن شده مال خودمان چهارتا، بَه، شب شنبه میرویم پیشش، خراب میشویم روی سرش، شب یکشنبه میرویم سراغش: یا علی! الهیشکر که کسی به دنبالت نیامده، شب دوشنبه میرویم، شب سهشنبه میرویم، صبحانه میرویم، ظهرانه میرویم، عصرانه میرویم، چایی نمیدانم حالا آن موقع چایی که نبود نمیدانم قهوه ... خلاصه شربت که بود، میرویم و مینشینیم با او تازه حال میکنیم. آنها دارند از آنطرف بشکن میزنند که: آخ جان! علی را خانهنشین کردید، حکومت را گرفتید، نمیدانم افراد را از دور علی جمع کردیم، دیگر در خانه علی فلان است.

