وفای خداوند و اولیائش به وعدههای خود
8تمام اینها دارد از یکجا میآید. برنامهریزی شده است، طبق برنامه جلو میآید، یکبهیک، در اینجا که تصمیم میگیرید، میگویید: عجب این تصمیم من نبود، من که تا دیروز نظرم این بود، چرا امروز نظرم برگشت! چه عاملی باعث میشود امروز نظر شما برگردد؟ کسی به شما حرفی زده؟ نخیر. مطلبی را در جایی خواندید؟ نخیر. کسی به گوش شما مطلبی گفته است؟ نخیر. خودتان چیزی دیدید؟ نخیر. پس چه عاملی باعث شده که تا دیروز تا دو روز پیش نسبت به یک قضیه یک نظر داشتید، امروز که موقع تنجز آن مطلب و انجام آن قضیه است یکدفعه نظرتان برگشت، جور دیگری دارید فکر میکنید، این تبدل فکر از کجا برای ما پیدا میشود؟ هیچ تا حالا فکرش را کردید؟ یک منشأ میخواهد، منشأ از آن دنیا دارد فرکانسها را میفرستد که: بشین، بشین سرجایت، بشین سر جایت، یکی یکی. یکدفعه میبینید آدم رفت یکجا، یک قضیه شنید، تا این قضیه را میشنود کل سیستمش همه عوض میشود دگرگون میشود، از کجا باید این برود در فلانجا، فلان شخص هم در آنجا حضور داشته باشد و این مطلب را بیان کند، حالا آن برای خودش میگوید، اصلًا کاری به این کارها ندارد، نه اینکه حالا او هم در باغ است، اینها همه بله.
یک وقت در یک جریانی بود خیلی وقت پیش، توضیح بیشتر نمیدهم من راجع به یک شخصی برای خودم یک طرز فکری داشتم، بعد مصادف شدم با یک فردی که او صادق بود و امین و مورد وثوق و اعتبار ما بود، یک داستانی از او شنیدم راجع به آن شخص مخصوص، شنیدن این داستان
زندگی فکری و علمی مرا به طور کلی تغییر داد، تمام شد، تمام شد، یعنی آن افکاری که بود نسبت به آن [فرد]، وقتی که تغییر پیدا کرد خودم که مراجعه کردم بازگشت کردم به تاریخ، به حالات، به خصوصیات، به اینها، دیدم عجب اشتباهی ما کرده بودیم؛ البتّه این قضیه مال خیلی وقت پیش است سیچهل سال پیش، سیوخردهای سال پیش گفتم عجب! ما اصلًا غافل بودیم، از این مسأله غافل بودیم، از آن مسأله غافل بودیم، از این غافل بودیم، یک داستان، یک حکایت، یک قضیه و تا الآن هم همین است یعنی هیچ تفاوتی نکرده، مطلب همان است.

