نقش شک در مسدود کردن حرکت سالک
15گفتم خدا خیرت بدهد، اقلًا مثل بقیه نیستی پنج سال و ده سال بلند شوند بیایند پدر بابایم را دربیاورند آخرش بگذارند بروند و مسائل دیگر، از آن اول گفت که من آدم این کار نیستم. گفت حالا که پدرت یک همچنین کسی هست، این بابای تو آدمی است که پا روی دم ما میخواهد بگذارد، من هم نمیخواهم کسی پا روی دمم بگذارد. گفتم پس خیلی خب، بلند شو برو حالت را بکن بابا، به بابای ما چه کار داری؟ برو در مجالس بالا بالا، بالا بالا هم مینشاندند ها! در همان مجالس تهران و افرادی که درس اخلاق داشتند و فوت کردند و اینها که خب میدانند دیگر افراد و دوستان میدانند. بالا بالا تشریف بیاورید! نمیدانم شب ماه مبارک و شما افاضه بفرمایید! از این هندوانهها و طالبیهایی کهعرض کردم نمیدانم اینطرف و آنطرفش میگذاشتند، از اینها بوده، از این مسائل و این چیزها بوده و ما هم اطلاع داشتیم.
گفتم پدر ما این است بیخود خلاصه وقتت را اینجا تلف نکن، از آن اول برو توی همین جاها و در همین فضاها و در همین چیزها. خلاصه نه مشکل برای خودت ایجاد کن و نه دردسر و نه حرف بد! آخر حرف بعدش خیلی عالی است، آقا بلند میشد پنج سال میآید، ده سال میآید تازه شروع میکند این آقا آنطرفش کج است، خب مگر مجبور بودی بیای عمقلی؟! مگر مجبور بودی؟ خب نیا، بلند میشود پنج سال ده سال میآید بعد هم آخر سر میگوید این است و آن است. خیلی خب آن آدمی که بلند شود بدون تحقیق و بدون اینها بیاید خب حقش همین است، حقش همین است.
لذا همیشه مرحوم آقا میفرمودند: آقا اول اینها باید راه را بفهمند، بیایند ببینند، خوب نگاه کنند، چشمشان را باز کنند ببینند میتوانند یا نمیتوانند، اهلش هستند یا نیستند، بیخود وقت ما را نگیرند و انرژی ما را نگیرند، اینها عین عبارتهای آقا بود ها! عین عبارتهای ایشان: انرژی ما را نگیرند، وقت ما را نگیرند، خب هیئت زیاد است بلند شو برو سینه بزن، بلند شو برو آنجا اینطور کن، مگر مجبوری خب؟ چه اجباری هست برای این مسئله.

