لزوم ورود به بارگاه الهی بدون اتکا بر تقوا و دانش
6... *** اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها. یک وقتی حضرتعیسی علی نبینا و آله و علیهالسّلام داشت از یکجا رد میشد، دید یک مادری دارد قربان صدقه بچّهاش میرود: ای فدایت شوم، ای قربانت بگردم و ... خیلی دیگر برای بچّهاش داشت خودش را میکشت. گفت: بابا، محبت مادری گفتند اما نه اینجور دیگر، دیگر خودش را دارد میکشد ...، گفت خدایا این محبت دیگر چیست؟ گفت: این محبت را ما میدهیم، میخواهی از او بگیریم؟ یکدفعه دید مادر بچّه را انداخت گفت: من را باش که خودم را علاف تو کردم ... آقا بچّه را گذاشت و رفت، بچّه شیرخوار شروع کرد به ونگ و انگ ... حضرتعیسی گفت: خدایا غلط کردم بابا برش گردان الآن بچّه میمیرد!
این مادر که دارد الآن قربان صدقه بچّه میرود، خودش میداند که چه عاملی آن پشت پرده دارد کار انجام میدهد؟ خبر دارد؟ خبر ندارد. میگوید: آی فدایت شوم، آی برایت بمیرم، آی قربانت بگردم. خودش میگوید ولی آن پشت کی دارد این را وادار به این ابراز محبت میکند؟ کی دارد این را انجام میدهد؟ یکخرده پیچ شل شود این قربان صدقهها همه کنار میرود! میشود عادی، با بقیه هیچ فرقی نمیکند.
سلمان به این مرتبه رسیده، ما یک چیزی فهمیدیم:
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست *** اینقدر هست که بانگ جرسی میآید یک مطلبی به ذهن رسیده، یک خیالی داریم میکنیم، از خدا میخواهیم خدایا این جهل را بردارد، خیلی شیرین میشود خیلی. یک وقتی برای آدم پرده برداشته شود آدم بفهمد تمام کارهایی که دارد میکند، انفاقی که دارد میکند اصلًا این نیست، یک ربات است، یک وسیله است، یک واسطه است، یک آلتی است از آلات ذات حی قیوم و مسیطر و متولی بر همه عالم، وسیلهای است از وسایل.
آقا ما ایشان را به این مکتب آوردیم، ما دست این آقا را گرفتیم آوردیم اینجا، حالا دارد برای ما اینجوری آنجوری میکند، ما ما ما، بابا این ما را کنار بگذاریم، ما آوردیم چیه؟ ما این کار را کردیم چیه؟ این ماها کار دست ما میدهد، این ماها هر کدام سدی جلوی ما ایجاد میکند، باید این ماها را شکست، و این ماها را از سر راه برداشت، این من، این ما، هر کدام از اینها یک سدی است، یک مانعی است، یک پردهای است، از اینکه چشم انسان را از نظر به حقیقت باز میدارد، آدم دیگر نمیتواند به آن واقع نگاه کند.

