حقیقت معنای فرار بهسوی خدا
12من بعد از این قضیه خودم در نظرم آمد كه پیش او بروم، خُب ما یك طلبهای هستیم و حساب ما با مرحومآقا و موقعیت و شخصیت و علمیت و ... اصلا قابل مقایسه نیست، گفتم: میروم همچین محكومش بكنم، همچین این را به موشك ببندم كه دیگر نتواند ... در خیالم این بود و خُب آسان بود مسألهای نبود، چیزی نبود، مورچه چقدر است كه كلّه پاچهاش چقدر باشد، خلاصه رفتم به مرحومآقا گفتم: آقا اجازه بفرمایید من میروم یك ربع مسأله را حل میكنم! گفتند: نه آقا نمیخواهد تو هم برو بنشین سر درسوبحثت. در دلشان گفتند: همان فتنهای كه درست كردی بس است، این را نگفتند، در دلشان گفتند!! این زبان حال است، همانی كه برایش درست كردی كافی است دیگر نمیخواهد حالا بروی درستش كنی و یكپیازداغ و ... ضمیمهاش كنی! علیكلحال ما توفیق پیدا نكردیم كه برویم و ایشان را اصلاح كنیم! (مزاح)
بعد از فوت مرحومآقا گفتم كه: اگر شما آمادگی داشته باشید راجع به مسائلی كه با مرحومآقا اختلاف دارید بنده آمادگی دارم كه اگر خواستید صحبت كنیم و بحث بكنیم و ایشان طبعاً آمادگی نداشتند!
ببینید این قضیه چطوری میشود، خُب این مرد چهكار كرده؟ چه مسائلی برای خودش به وجود آورده؟ چه راهی را رفته كه برمیدارد به من میگوید: آقاسیدمحسن این مسائل برای ما چیزی نیست، خیال میكنی حالا مثلًا من بلند شوم بروم ... من گفتم: آقا حالا شبههای برایش پیدا شده حالا شده كه شده، اینكه دیگر چیزی نیست كه بخواهید شما برای این قضیه وقت بگذارید و بلند شوید و منزلش بروید و فلان كنید. ولی خُب ببینید اولیا، بزرگان، عرفا، اهلمعرفت، اینها از این مطالب رد شدهاند، اینها از این قضایا گذشتهاند، اینها فرواإلیاللَهشان را به انتها رساندند، با این حركاتشان، با این مرامشان، با این راهشان، كه در تمام طولعمر نمونههایش را بیان كردند در كتابهای خودشان نوشتند، دیدهاید دیگر، مسائلشان در ارتباط با افراد و ... شما خیال میكنید همین، یك علامهطهرانی میشنوید كه یكی بود و آمد چند تا كتابدرس خواند و بعد هم نجف و بعد هم ... اینها آمدند و این امور را انجام دادند و مهمتر از اینها نه تنها این، خیلی مهمتر از اینها، كه ما در جریان كارهای ایشان بودیم و از نزدیك مطالب را میدیدیم و مشاهده میكردیم.

