حقیقت معنای فرار بهسوی خدا
6میگوید: خدایا چهكار كنم بروم، نروم، اینجا بروم، آنجا بروم، منزل این شخص بروم منزل آن شخص نروم، بروم از او رفع دلتنگی كنم، بروم از او عذرخواهی كنم، بروم یا همینطوری بنشینم و نگاه كنم تا ببینیم چه میشود، حالا ببینیم چه میشود.
اگر هی ببینیم چه میشود، هی ببینیم چه میشود، یكدفعه میبینی در زدند رفتی در را باز كردی، دیدی همانی كه باید بروی منزلش، حالا او آمده منزل تو! ایداد، باختی، تمام شد؛ این رفت سراغ این. وقتی كه در به رویت باز است توجّه میكنید میخواهم چه عرض كنم وقتی كه در باز است، وقتی كه خدا این را میاندازد در كلّهات، وقتی كه این را میاندازد به قلبت كه بروی منزل فلان شخص، بروی به دیدن فلان شخص، رفع كدورت كنی، بروی از دلش دربیاوری این كار را بكنی هی دست روی دست میگذاری: حالا ببینیم چه میشود، ببینیم چه میشود! خُب حالا امروز نشد فردا، امروز نشد پسفردا، حالا دیر نمیشود و ... هیهی یكدفعه میبینی تلفن كردند: سلامعلیكم! آقا ببخشید حال شما بهبه به! آقا میخواستیم بیاییم دیدن شما! ای دادبیداد، این دری كه به روی تو باز شد و تو در كنار در نشستی و همینطوری داری به در نگاه میكنی، خُب برو بیرون، كاری ندارد لباس بپوش برو بیرون دیگر، سوار ماشین شو، ماشین كرایه كن بلند شو برو ... این در كه باز شد چرا نشستی پشت این در نگاه كردی؟ این فرار إلیاللَه نیست، این نشستن و صحبت كردن و یك حال و هولی كردن و یك احوالپرسی كردن و یك خوش بودن و این را فرواإلیاللَه نمیگویند، فرواإلیاللَه یعنی همان مادری كه بچّه دوسالهاش را گذاشت و از ترس انفجار گاز فرار كرد، آن میشود فرواإلیاللَه، ففرواإلیاللَه یعنی این. تا میبینی بقاپ.
یكدفعه در خدمت مرحومآقایحداد بودیم سنم حدود شانزده و هفده سال بود مرحومآقا هم بودند، یك شب صحبت در این بود كه چطور گاهی از اوقات توفیق نصیب كسی میشود تا یك چیزی میآید روی هوا، آقای حداد اینجوری اشاره میكردند میخواهد بگردد ببیند سراغ كی برود هنوز نگشته این او را گرفته، كه حالا اینی كه میخواهد بیاید هنوز جا تعیین نشده، روی سر این بنشیند، این همایسعادت روی سر آن بنشیند، روی شانه او بنشیند، هنوز معلوم نشده این آن را گرفت؛ بابا گرفتیم و رفت، دوّمیش بیاید، اوّلیش را گذاشتیم در جیبمان. و بعضیها همایسعادت میآید روی سرشان مینشیند، میپرانند! روی سرش نشسته! دیگر چطوری بیاید بنشیند؟ این چهكار میكند؟ میپراند. این دیگر خیلی بدبختی و بیچارگی و فلاكت است، كه شخص بیاید آن پرنده سعادت، نفحهالهی، جاذبه، نفحهای كه میآید او را از كثرات درمیآورد؛ یك كار انجام دادن اینطوری و در زدن و رفتن عزیز من بیستسال نماز شب به آن نمیرسد، شما بیستسال نماز شب بخوان، بیستسال تهجّد بكن، یكی از این كارها آن بیستسال به این نمیرسد، آن برشی كه این دارد، آن قاطعیتی كه این دارد، آن چاقویی كه میآید، سِكّینی كه میآید و تعلق نفس و قلب تو را از توغل در كثرات قطع میكند كدام نماز شب این كار را انجام میدهد؟! قضیه این است.

