فلسفۀ دعا و شرایط استجابت
10حضرت فرمودند: «گناه تو بزرگتر است یا خورشید، ماه، ستارگان، کرسی و عرش پروردگار؟» گفت: «یا رسولاللَه، گناه من!»
معاذ میگوید: حضرت حالشان به شِبه حال غضب تغییر کرد و به او گفتند: «وَیحَک! گناه تو بزرگتر است یا خدای تو؟!» به سجده افتاد و گفت: «سبحانَ ربّی! سبحانَ ربّی! خدای من بزرگتر است! چیزی از خدای من بزرگتر نیست!»
حضرت فرمودند: «گناه بزرگ را مگر کسی جز خدای بزرگ میتواند ببخشد؟!» عرض کرد: «نه!»
مدّتی همینطور به حال سکوت گذشت، بعد حضرت فرمودند: «خُب ای جوان، ما را به بعضی از گناهانت خبر میدهی؟»
عرض کرد: «بله یا رسولاللَه! من هفت سال شُغلم کفندزدی بود! شب در میان قبرستان میآمدم و قبر را میشکافتم و کفن مردههایی را که تازه دفن کرده بودند، میدزدیدم. بعد از هفت سال یک شب دختری از انصار فوت کرد و او را دفن کردند. من شب برای دزدیدن کفن او در میان قبرستان آمدم و قبر او را
شکافتم، بدن او را بیرون آوردم و کفن او را برداشتم، بدن دختر عریان ماند؛ کفن را که میبردم شیطان با من وسوسه کرد و گفت که نمیبینی چه هیکلی دارد و چقدر این دختر زیبا است! آمدم و با او عمل زشت انجام دادم.»
حضرت فرمودند: «برو بیرون ای فاسد! برو! برو! نَعوذُ باللَه! نَعوذُ باللَه! الآن آتشِ تو مرا دارد میگیرد! برو بیرون! برو بیرون!» با دست اشاره کردند و این جوان از در مسجد خارج شد.
او که پیغمبر رحمت است! خودش میگوید: «خداوند گناه را میآمرزد ولو به اندازۀ عرش خدا باشد!» ولیکن اینکه جوان را دارد بیرون میکند، یعنی چه؟ یعنی این گناه گناهی نیست که اینجا بیایی و بگویی: «أستَغفِرُ اللَه!» بلکه باید تمام آثار سوء این گناه از کینونتِ وجودت خارج بشود تا پاک بشوی و گناهت آمرزیده بشود.
حضرت اشاره کردند و فرمودند: «برو بیرون! برو بیرون!» جوان از در مسجد بیرون رفت و گفت: «خدایا، پیش پیغمبر رحمتت آمدیم و او هم ما را بیرون کرد! پس کجا برویم؟» مقداری آذوقۀ مختصر تهیّه کرد و بیرون مدینه در بالای کوهی رفت و آنجا در بین دو سنگ، محلّی برای خودش معیّن کرد و چهل شبانهروز مشغول عبادت و گریه و زاری شد.

