اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

کیفیت وصول به آرزوی عظیم

14134
سال 1434
نسخه عربی

کیفیت وصول به آرزوی عظیم

5
  • گفت که... 

  • خب ما گاهی اوقات یک‌خورده سرحالیم، یک خورده یک چیزیمان می‌شود! این از اوقات سرحالی بود که تلفن را می‌توانستیم جواب بدهیم، خلاصه یک خورده حال و احوال کنیم.

  • گفتم همین امروز تمام شد؟ ای بابا! من خیال کردم شما یک سال است ذکر ندارید!

  • گفت حالا می‌شود که شما خدمت آقا که می‌رسید بهشان عرض کنید دستور جدیدی به ما بدهند؟

  • گفتم بله، بله، حتما! حتما... بسیار خب، ما کاری می‌کنیم که شما یک لحظه هم حتی این حضورتان را از دست ندهید، این اتصالتان را...

  • دید ما داریم یک خورده مثل اینکه دستش می‌اندازیم!

  • گفت ـ دیگر فرمایشی ندارید؟ [گفتم] انشاءاللَه من مطالب شما را عرض می‌کنم.

  • رفتیم فردا خدمت مرحوم آقا و خب ایشان هم نظیر همانچه که ما گفتیم حالاتشان متفاوت بود. ما گاهی اوقات می‌آمدیم نگاه می‌کردیم می‌دیدیم نه، حالشان خوب است، می‌شود حرف زد. گاهی اوقات می‌دیدیم نه! اوه! اوه اوه! حساب خودمان را باید زود برسیم! زود دممان را می‌گذاشتیم روی کولمان و یا علی!

  • ـ خب آقاجان فرمایشی ندارید؟

  • ـ نه خیر! بفرمایید!

  • ـ خداحافظ شما!

  • می‌گذاشتیم می‌رفتیم. می‌دیدیم صلاح نیست، خلاصه صحبتی، حا‌ل‌و‌احوال نه! الآن جایش نیست.

  • آمدیم دیدیم نه، این از آن روزهاست. خب حالا قضیه چیست ما که خبر نداریم. برگشتیم. شب ایشان تلفن کرد ـ فردا شب ـ این مطالب من را اگر بشنود الان برایش خوب است!

  • این تلفن کرد و گفت: آقا! به آقا فرمودید؟

  • گفتم نه مجال نشد!

  • خب ما که نمی‌توانستیم به او بگوییم آقا چیست و فلان است و قضایا چیست و فلان است. فقط می‌گفتیم نه، نتوانستیم، و مجال نشد.

  • یکدفعه گفت عجب! عجب! عجب!

  • بعد من گفتم: یک وجب! دو وجب! سه وجب!

  • گفتم ظاهرا در ماه رجب هم هستیم، این را هم داشته باش!

  • گفت که آقا ما را دست می‌اندازید!

  • گفتم نه آقاجان شما سه دفعه عجب گفتید، من هم سه مرتبه پاسخ دادم: یک وجب، دو وجب، سه وجب، هرکدامش را می‌خواهید، این خلاصه...