کیفیت وصول به آرزوی عظیم
4خیال میکند حتما باید حرف بزنند، اگر این... دیگر نمیداند همین نشستنِ در حضور ایشان، دارد به او میرسد، دارد عوضش میکند. این را اون مسکین نمیفهمد. حتما آقا باید یک حرفی بزند، حتما باید صحبت کند، حتما باید یک چیزی بگوید. آدم که همیشه نمیتواند، حال حرف زدن ندارد، حال حرف زدن که ندارد.
گاهی اوقات انسان حتی حال یک سلام و علیک ندارد. حال سلام و علیک!
من تلفن زنگ میزند، دارم حالا یا مطالعه میکنم یا هیچ، میبینم تلفن زنگ زده، بعد روی این جواب و انسورینگ و این حرفها. بعد مشخص است که... میبینم این که بلند شوم بگویم آقا سلام علیکم، حال شما چطور است، فرمایشی دارید، این را اگر بخواهم انجام بدهم، نمیتوانم! نمیتوانم! آن هم پیغامش را میگذارد حالا بعد با او تماس میگیرم یا هرچه، فلان.
یعنی حتی این مسئله را نمیتوانم که بیایم و یک سلام بکنم. میبینم حالم... خب بعضی اوقات هم نه، بعضی اوقات انسان... غیر از این است؟ همیشه که انسان یک حال ندارد.
یکی از افراد در زمان مرحوم آقا بود، این انگار خیال میکرد تمام سیر و سلوک را چپاندهاند در جیب این و... از آنهایی که میگویم آدمهای توقعدار! این یکی از آنهایش بود. یکی از آنهایش بود! انگار دربست خدا را کردهاند در گونی و گذاشتهاند روی کول این! و کسی دیگر خلاصه حق ورود در آن حریم را ندارد و کس دیگر بخواهد چیز بکند و همچین نگاه میکرد به آدم که انگار از کجا افتاده!
خب وسیلۀ ارتباط مرحوم آقا با افراد، ما بودیم، ما، برادران ما، افراد دیگر. افراد میآمدند مطالبشان را میگفتند و ما هم به مرحوم آقا میرساندیم و ایشان هم مطلبی که باید بفرمایند میفرمودند.
یک شب به ما تلفن کرد: سلام علیکم! آقا ذکر ما تمام شده است!
گفتم عجب! کی؟ گفت همین امروز تمام شده.
گفتم همین امروز؟! گفتم من خیال کردم شما یک سال است ذکر نمیگویی بابا!

