کیفیت وصول به آرزوی عظیم
22ـ خب چکار کنیم؟
ـ خب خودت کردی! تو که میگویی یک جمعه بیشتر نداریم، خودت داری میگویی، خب به من چه مربوط است؟
ـ ما که یک جمعه بیشتر نداریم!
ـ خب بله این را من هم میدانم!
ـ خب این را باید به قوم و خویشها برسیم!
ـ خب برو برس!
ـ خب بعدش چکار کنیم؟
ـ به من چه مربوط است؟ من خبر ندارم! من نسخهای دستم نیست! کاری از دستم برنمیآید!
هان؟!
اما اگر میخواستی یکی را که دوستش داری ببینی، باز دعوت میکردی حسن و حسین و شمس و کوره را؟ هان؟ دعوت میکردی؟ یا نه، اگر هم کسی میخواست بیاید خانه، رد میکردی، چرا؟ چون آن سری اول است! سری اول او است، بعداً حالا چیزهای دیگر.
واقعاً... خدا به آدم خیلی چیزها نشان میدهدها! خدا به آدم خیلی مسائل نشان میدهد در همین دنیا، در همین دنیا نشان میدهد. آدم میفهمد، رفیق را از غیر رفیق میفهمد آن وقت، آن کسی که با انسان نیت صادق دارد میفهمد، با آن کسی که نیتش فرق میکند. آن کسی که تظاهر میکند با کلمات و عبارات شیرین و منسجم، میخواهد دل آدم را به دست بیاورد ولی هیچ در دلش خبری نیست، بادکنک است، با آن کسی که این عبارات را نمیداند ولی دلش گویای هزار مطلب است، خدا میآید به آدم همه را یکی یکی نشان میدهد. میفهماند: این بادکنک است، به بزرگیاش نگاه نکن، سوزن بخورد پخ! رفته! اما او نه، یک چیزی در دلش هست، یک چیزی در دلش هست...
لذا اینی که هست که عظم یا سیدی أملی، مسئله مسئلهای هست که نباید شوخی گرفت، باید او را در سری اول قرار داد، وقتی که در سری اول قرار داد، خدا میگوید هان! این یک چیزیاش میشود، این بندۀ من یک چیزیاش میشود. پس بنا بر این ما هم میآییم و با او همنشین میشویم، ما هم میآییم دستش را میگیریم.

