کیفیت وصول به آرزوی عظیم
11شروع کرد یک نوار پر کردن! او گفت بس است دیگر انقدر دیگر خیلی... گفت آقا منتظر بودیم! گفت بله آقا گرفتاری برایمان پیش آمد، هرچه کردیم نتوانستیم...
گفت برو بنشین سرجایت! داشتی با زنت پرتقال میخوردی نگذاشت تو بیایی، پرتقال هم پوستش سبز بود، غیر از این است؟!
آقا رنگ این یکدفعه پرید! حالا خب آن بندۀ خدا هم شوخ بود و لابهلایش هم حرفهایش را میگفت، مطالبش را میگفت، مسائلش را میگفت.
گفت برو بابا میخواستی بیایی اینجا زنت نگذاشت، بعد نشستید با هم پرتقال خوردید، شام هم گفت من درست کردهام، شام من را میگذاری میخواهی بروی جای دیگر، دلت نیامد نشستی با او شام هم خوردی... باز هم بگویم یا نگویم؟
گفت نه دیگر آقا بس است!
این آقایی بود که یک ماه این را کچل کرده، که اگر ایشان آمد حتما ما را خبر کن، مبادا به ما نگویی... اینها اینند! این کجا دیگر سوزِ یار در دلش است؟ کجا؟
تمامِ اینهایی که دور مرحوم آقا بودند، «تمام» بگویم غلط است، دروغ است، اغراق است، ولی نود و هشت درصد، نود و نُه درصد اینطوری بودند، همه اینطوری بودند.
وقتی مرحوم آقا به من میگویند، همین، همینهایی که دارید مطالبی که میشنوید، همه همینطوری. وقتی ایشان رو میکنند به من میگویند تمام اینهایی که داری در مقابل ما میبینی همه سیاهی لشکرند، ما نمیفهمیدیم چیست قضیه، وقتی سرشان را گذاشتند زمین تازه فهمیدیم، عجب! عجب! این بود؟ این رسمش بود؟ این برنامه بود؟ این مروّت بود؟ این شرم و حیا بود؟ این بود؟
و چه خوب شد که این مطالب برای ما روشن شد، چه خوب شد که فهم ما باز شد، ما آدم نفهمی نبودیم، چهل سال در آن خانه و خانواده بزرگ شده بودیم، همهجور آدم که میآمد و میرفت میدیدیم، همه جور صحبت میشنیدیم، کودن هم نبودیم، حالا خیلی زرنگ هم نبودیم و نابغه، ولی خب کودن هم نبودیم که چیزی حالیمان نشود. افراد متعدد، اشخاص متعدد، ارتباطات مختلف، اینها را همه را... ولی آنچه که باید به آن برسیم نرسیده بودیم. در یک سطح مانده بودیم. این مطالب یکدفعه ذهن را باز کرد، یکدفعه تنبّه ایجاد کرد: چه نشستی و به امید که هستی؟! به امید اینها؟ به امید اینهایی؟ به امید اینها هستی؟

