ضرورت استقامت در مسیر و تداوم بر حال نیاز و طلب
17بایزید، خلاصه با خدا درافتاد و گفت: خدایا بیا بده! تو هی به عمل ما نگاه میکنی و عمل خراب! اوضاع خراب! زود بیا بده و و الّا شمهای...
خدا گفت اگر ندهم چه کار میکنی؟
گفت: هان! بلدم! شمهای از رحمتت و از عفوت را و بخششت را به این خلایق میگویم، دیگر تا روز قیامت کسی تو را عبادت نکند! خیالت جمع! اگر ندادی... او هم بلد بود از چه راه وارد بشود دیگر! بالاخره اهل بخیه بود! بالاخره اهل بخیه بود و خبر داشت اوضاع چیست! گفت خدایا میدهی آنچه من میخواهم یا نه؟ و الّا یک کمی از بسیار...
یادتان میآید یک شب پارسال راجع به مقام رحمت خدا صحبت کردیم، و عرض کردیم که مرحوم والد رضوان اللَه علیه وقتی که از نجف مراجعت کرده بودند، دعای کمیل میخواندند، دعای کمیل را حفظ بودند، و چراغها را خاموش میکردند و دعای کمیل میخواندند. خیلی هم دعای عجیب و باحالی بود. بعد یک مدتی قطع شد. سالها دیگر قطع شد، دوباره در همین سالهای آخری که در طهران بودند، قبل از اینکه هجرت کنند به مشهد دوباره شروع کردند.
یک چند جلسه شروع کردند، آن موقع هم ما قم بودیم، دیگر درس میخواندیم، پی درس و اینها بودیم، مجرد بودیم.
یک دفعه ایشان مشرف شدند قم. گفتم آقا شنیدهام دعای کمیل شروع کردید؟
گفتند: بله ما یک دو سه جلسهای دعا کردیم و بعد دیگر رهایش کردیم!
گفتم: وه! چرا؟ من تازه به امید دعای کمیل ایندفعۀ شما میخواستم بیایم طهران.
بعد یک خندهای کردند و فرمودند: آسیدمحسن وقتی که من شروع میکردم به دعای کمیل و میخواندم ـ با صدا هم میخواندند، یعنی تکیه به صوت ـ اللَهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کلّ شیء، همین که اسم رحمت را میگفتم، یکدفعه نمیفهمیدم چه شد! میرفتم در یک عالمی که اگر ارادۀ پروردگار نبود، دیگر به این عالم برنمیگشتم! دیگر برنمیگشتم! یعنی چنان این رحمت خدا مرا میگرفت که دیگر توان ماندن نفس و روح در قالب و بدن سلب میشد و خودم را به زور برمیگرداندم به این قالب، و به این بدن به زور برمیگرداندم و مستقر میشد و مدتی صبر میکردم...

