ضرورت استقامت در مسیر و تداوم بر حال نیاز و طلب
16این چیست؟ این مردن است! حیات نفس به طلب است! تا وقتی انسان طلب دارد، زنده است، وقتی که طلب رفت، خواست رفت، نیّت رفت، آن زمان مرگ انسان شروع میشود، چون انسان دیگر طلب ندارد، هرچه به او بدهند قناعت میکنند. به پایینتر قناعت میکنند، در سرش بزنند، میگوید باشد، یکی دیگر هم بزنند میگوید باشد!
بعضی مردم همینطورند، هرچه در سرشان میزنند باز سرش را میآورد پایین! بالا نمیآورد بگوید چرا داری میزنی! کله را میبرد پایینتر. او هم پایینتر میزند.
به کم قناعت نکن، از آن مرتبه دست برندار، یعنی اینها مطالبی است که یک امام معصوم دارد می گویدها! شوخی ندارد! شوخی ندارد با خدا. امام سجاد در این مطالب با خدا شوخی ندارد. امام سجاد میداند که خدا کیست و چیست و چه خصوصیاتی دارد و چه صفاتی دارد. اگر امام سجّاد هم مانند خیلیها یک خدای ترسناک، مهیب، غول، یک خدای غول بیشاخ و دمی برایش ترسیم میکردند که آن خداست و باید در قبال او مناجات کند، هیچوقت نمیآمد و عرضه بدارد: فأعطنی من عفوک بمقدار أملی!
خدایا بیا گناهان مرا ببخش که هیچ! بیا آن آرزوی من که رسیدن به ذات تو هست، بیا به من هم بده!
خدا میگوید: چه؟! در کجا؟! من؟! همچین میگذارمت آنجلو به حساب و کتاب و.. . مو را از ماست میکشم بیرون، تمام کارهایی که انجام دادی....، چه را ببخشید و بگذارید کنار؟ مگر کشکی است؟ اوضاع کشکی است؟ تمام کارهایت را یکییکی میآورم رو، تمام نیّاتت را، تمام خصوصیاتت را، تمام خلافهایی که کردی، تمام زلاتی که بر تو بوده، تمام لغزشهایی که کردی، همه را میآورم آنجا برایت ردیف میکنم یکی یکی بیابیا جواب بده!
چکار میکنیم؟ دیگر دهان بسته میشود، نَفس دیگر نمیتواند کاری بکند. فکر قفل میکند، هیچ کار دیگر از دست برنمیآید. لذا امام سجّاد دارد به خدا عرضه میکند: خدایا من تو را خوب میشناسم!

